۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

با د عشق

برای معشوق ات بگوز، هر چه بلند تر بهتر، و اگر ترکت کرد برایم صلواتی بفرست، که عشقی‌ که به بادی بند است، همان بهتر که بادی هم ببرتش!

http://myimpossibilitytheorems.blogspot.com/2011/12/balancing-acts-and-humor.html

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

همه چیز می‌‌گذرد

حرف. صحبت. کلام. کرگدن. درخت. سرو. چنار. کاج. یاران. چشم. جویبار. سیل. باران. ابر‌های تیره. تیره. درون. غم. یاری. چشم. نوا. صدا. برخورد. ماشین. کار. درمان. دوا. دیوانه. دیوان. دنیا. چهار روزه. چهار روزه دنیا. بر چهار روزه دنیا اعتماد نتوان کرد. دار فانی. مجو  درستی عهد از جهان بی‌ بنیاد. درخت. بار. صحبت. وقت. امروز. دیروز. سبک چون پر.

همه چیز می‌‌گذرد. دیروز سبک بودم همچون پر. همه چیز می‌‌گذرد. امروز، ابرهای تیره. من می‌‌گذرم و تو، ما خاک خواهیم شد. ابرهای تیره در آسمان جمع خواهند شد. باران خواهد بارید. برای روزها. روزها و شب ها. باران بارید. جویبارها روان شد. جویبارها نهر شدند و نهر‌ها رودخانه. سیل شهر را فرا گرفت. من در خود اسیر، تو در  خود. آب ما را شست، خاکِ ما را با خود برد.

ما از هم جدا بودیم، و باران ما را در یک سیلاب برد. به هم رسیدیم در سیرت خاک. خاکِ تن‌ِ من و تو به هم پیوست. باران دانه ی چناری با خود آورد. در یک سرزمینِ دور، دانه در خاک ما جوانه زد. درخت چناری سر بر آورد. آن چنار من بودم و تو بودی. در آن چنار تن‌‌های ما به هم امیختند و عشق بازی کردند.

روزی، بلبلی بر درخت چنار نشست، و شروع کرد به خواندن. بلبل از عشق گفت و از زندگی‌. و ما گریستیم. من گریستم. چرا که به یاد آوردم که تن‌‌های ما هرگز فرصت نیافتند که در عشق خود یکی‌ شوند و نغمه سرایی کنند. بلبل گریه‌های من را دید و از درخت پرسید: آیا آواز مرا دوست  داری؟ چنار پاسخ داد: نوای تو مرا به دوردست‌ها می‌‌برد، به زمان‌های دور. وقتی‌ من یک دانه بودم و سیلی مرا با خود به اینجا آورد. آن سیل خاک تن‌‌های دو عاشق را با خود شست و من از آن خاک روییدم. نغمه ی تو آوای جدایی ‌ست برای من.

آن زمان که ما از هم جداییم. آن زمان که فرصت نمی‌‌دهد با هم باشیم. آن زمان که من می‌‌سوزم و می‌‌نالم. آن زمان که فردایی نیست و نوری. آن زمان که باران می‌‌بارد. باران بارید، برای روزها. جویبارها روان شد. جویبارها نهر شدند و نهر‌ها رودخانه. سیل شهر را فرا گرفت و خاک تن‌‌های ما را شست، و به دور دست‌ها برد.
خاک ما جوانه‌ ی چناری را در بر گرفت و به آن حیات داد.

زندگی‌.  نور. روشنایی. چقدر دورند امروز. امروز ابر‌های سیاه هستند و بارانِ بی‌ انتها. امروز تاریکی‌ ‌ست.

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

درس و مشق

دیوانه. زرد. برگهای زرد پاییزی. خاطرات. خورشید صبح گاهی‌. لطیف. نظیف. پاکیزگی. برگ خشک. درخت تناور. درخت تنومند. صبر. یاری. دل‌. دیده. دیده گان. دیده بان. زرد. بادام زمینی‌. بادام کوهی. بز کوهی. دیوانه. آسمان خراش. آفتاب صورتی‌. طلوع خورشید. درایت. درسها. درس و مشق. درس و مشق. بابا. پدر.

درس و مشق‌ها چطوره؟ تا وقتی‌ دانش آموز و دانش جو بودیم، یعنی‌ تا شش هفت سال پیش، بابا همیشه می‌‌پرسید. دلم تنگ شد برایش. از بچه گی‌‌‌ها دیگر چندان کاری به کار درس و مدرسه‌ام نداشت، که یعنی‌ کنکاش کند درس میخوانی‌ یا نه. می‌‌دانست خودم بد تر از هرکس دیگر وسواس دارم، درونی‌ شده بود. در تمام طول مدرسه همیشه تکالیف‌ام را انجام می‌‌دادم، خودم به خودم، همیشه به موقع یا زودتر از موقع. یادش به خیر، برای تعطیلات عید کلی‌ به ما مشق عید می‌‌دادند. همان یکی‌ دو روز بعد چهار شنبه سوری همه‌شان را تمام می‌‌کردم. می‌‌خواستم خیال‌ام راحت باشد برای کل مدت تعطیلی‌ از بابت درس و مشق و مدرسه.

دورهٔ راهنمایی و اوایل دبیرستان، اما، اذیّت شدم. با کلاس همراه نبودم و درس‌ها برایم مشکل ایجاد می‌‌کرد. همان موقع‌ها حافظه‌ام شروع کرد به بد شدن. تصادف نبود. دورهٔ راهنمایی  مصادف بود با شروع بلوغ و درگیری‌های مدرسه، درگیری با ابعاد مختلف مسائل جنسی‌. خدا را شکر خانواده‌ام خیلی‌ مذهبی‌ نبودندن (چرایش را نمی‌دانم-چرا خدا را شکر) ولی‌ با جامعه دور و برمان و فرهنگ تهرانی‌، حالا معنی‌ ش هر چه می‌‌خواهید بگیرید، چندان سازگار نبودیم. بچه‌های محل ویدئو نگاه می‌‌کردند، برای مثال؛ ما در خانه مان ویدئو قدغن بود! من حسرت دیدن یک فیلم بروس علی‌ به دلم ماند، آمدم آمریکا هر وقت "اژدها وارد میشود" روی تلویزیون بود من نگاه می‌‌کردم (هنوز هم---فیلم خوبی‌ ‌ست خدا وکیلی). خانه ما، یعنی‌ کاسهٔ داغ تر از آش، به نوعی. کرمان که می‌رفتیم بیشتر ویدئو میدیدم.

در خانهٔ ما درس و مشق حرف اول را میزد، باقی‌ مسائل پشم. پیست آبعلی نزدیک بود به ما، ولی‌ من یک بار هم خاطرم نیست آنجا رفتیم. (اگر چه عکس هایی هست که غیر این را نشان می‌‌دهد :) بچه‌های محل گاهی می‌‌رفتند اسکی. وضع مالی‌ هیچ کدامشان هم خیلی‌ خوب نبود.شاید خانواده بعضی‌‌شان خیلی‌ درامد کمتر از ما داشتند، ولی‌ اولویت‌ها‌شان فرق میکرد. بخش زیادی از این اولویت‌ها درونی‌ میشود، در من که شده بود. تابستان هایی یادم می‌‌آید که با پای برهنه فوتبال بازی می‌‌کردم روی آسفالت داغ، کفش هم داشتم، دلم نمی‌‌آمد درب و داغون‌شان کنم. دلم نمی‌‌آمد، می‌‌دانستم بهشان فشار می‌‌آید. ماجرا هایی بود کفش خریدن و کفش پوشیدن من که یک فرصت دیگر می‌‌طلبد. در هر صورت این همه درونی‌ کردن محدودیت‌های بیرونی زیاد است، بود، برای یک بچه ۱۲-۱۳ ساله.

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

A New Writing Experiment

خیلی‌ حس عجیبی‌ ‌ست. می‌‌دانم که بخشی از من، یک جایی، می‌‌دند که چکار باید بکند، همین الان.

I know what to do. Well, maybe ``I" does not, but there is something, somewhere, in this ``I'' who does know. Strange!

اگر فقط بتوانم متوقف شوم. آهسته، آهسته تر، هنوز کمی‌ آهسته تر. این بخش خیلی‌ خجالتی ‌ست و شاید هم کند. اهل داد و بیداد و جار و جنجال هم نیست که حرفش را به زور به کرسی بنشاند.

Just have to wait. Slow down, a little, maybe a little more. Just watch, patiently. He is shy and reserved, maybe even a bit slow. He won't take the center stage, a whisper maybe from a corner!

گوش دادن هنر است، گوش سپردن. اعتماد می‌‌خواهد که چیزی را دست کسی‌ بسپری. ترسناک است شاید در واقع. مخصوصاً وقتی‌ بخواهی دل‌ بسپاری به ... دل‌ بسپاری. نفست را حبس نکن. آرام باش و هشیار.

Art of listening. Art of opening. Need courage to open your heart. Heart is vulnerable, easily gets hurt. But you have to. Breathe, everything is ok. Stay calm and alert.

شوق دیدن روی تو ما را بیخود از خود کرد، مدهوش مان کرد و دیوانه. چگونه می‌‌توان به نظاره نشستن؟ چگونه می‌‌توان خاموش؟ پرندگان پشت پنجره نغمه می‌‌سرایند.

Violent. No mercy. Whoosh, something flashes and cuts and hurts. We forgot how to dance to the tune. Long time ago. Our movements are awkward, out of sync.

شکوه لحظه، لحظه با شکوه. شاید که آبی، زرد و سیاه، پشت جلد کتاب. شاید که روزی دیگر در جایی دیگر. خطا‌های ناگوار، مرگبار. ما خطا کردیم. راه راست بنما.

Stupid thoughts. Blue and white in dreams. Dreams of other nights. Hush, hush, baby. This night will be over.

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

یه مشت دو مشت دو مشت و پرکی

بابا بزرگ معدن داستانهای قدیمی‌ کرمانی بود، خدا بیامرز، کرمانی اصیل و باحال. مثلا اسم یکی‌ از داستان‌ها بود، "یه مشت، دو مشت، دو مشت و پرکی،" که پرکی میشود اندکی، کمی‌، بخشی، نصفی. داستان‌های خنده داری بودند اغلب که او با حرارت و با استفاده از تغییر صدا و حرکات دست، بسیار زیبا اجرا میکرد. بابا بزرگ بعد از اینکه من آمدم اینجا، آمریکا، از دنیا رفت به بیماری سرطان. چیزی که همیشه مرا مشوّش می‌‌کند وقتی‌ او را به یاد میاورم همان داستان‌هایش است که به نظر میرسد با رفتن او از دنیا آنها هم رفتند. خدا همه‌شان را بیامرزد و در پناه رحمت خود قرار دهد.
حالا چی‌ بود این داستان "یه مشت، ..."، داستان زنکه‌ای بود که رفته بود و یک بادیه مسی خریده بود و حالا می‌خواست آبگوشتی بار بگذارد و می‌‌خواست بداند که این بادیه چقدر نخود میبرد. خلاصه شوهرش را میفرستد که از فروشنده سوال کند، شاید هم پسرش را. فروشنده هم می‌‌گوید به مامانت بگو، یک مشت نخود، یا دو مشت نخود، یا دو مشت و اندکی‌ بیشتر، دو مشت و پرکی. بچه هم در راه برگشت به خانه برای آنکه یادش نرود با خودش می‌خواند که، یه مشت دو مشت دو مشت و پرکی، یه مشت دو مشت دو مشت و پرکی! و این را خدا بیامرز با ادای جالبی می‌‌گفت، با حرکت دست، و قشنگ احساسی‌ بهت میداد از پسرک که آوازخوان راه می‌‌افتاد، و داستان حول و حوش وقایع و شخصیت‌هایی‌ بود که سر راه برگشت پسرک به خانه قرار میگرفتند.
حالا این را که من نوشتم، خدا وکیلی بیشترش ساختهٔ و پرداختهٔ ذهن من است. می‌‌نویسم اما شاید یک نفر که اصل داستان را یادش است همت کند و بنویسد، و شاید یکی‌ از داستان‌های بومی-سنتی‌ خطه کرمان حفظ شود. حس خوبی‌ است اگر بشود. اگر هم نشد که اتفاق بدی نیفتاده، کمی‌ به حافظه و تخیل خود ورزش داده ایم. خیر پیش!

۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

چشم‌های تهی

بچه‌ای با چشم‌های تهی به بالا می‌‌نگرد. عموی بدون سر در پشت کالسکه بچه ایستاده است. عمو در دل‌ می‌‌خندد، چون روحیه شادی دارد، و آن وقت نمی‌‌دانسته که پنج شش سالی‌ بیشتر عمر ش به دنیا نمانده. بچه بی‌ چشم حیران است و منتظر، سرش را خم کرده به بالا و راست، تا چیزی بشنود؟ چه چیزی؟ صدای خنده‌های دل‌ عمویش را؟ آیا بچه دو ساله فکر می‌‌کند؟  آیا اگر چشم‌های بچه دو ساله را از او بگیری افکارش تغییر می‌‌کند؟
کالسکه را خاطرم هست، آشناست آن مهره‌های پلاستیکی‌ روی میله جلوی کالسکه، در مقابل بچه. چه احساسی‌ داشت در آن کالسکه نشستن؟ آیا این منم، اصلا، این عکس کودک خرد سال؟ پس چرا هیچ احساسی‌ در من زنده نمیکند. آیا میدیدم و احساس می‌‌کردم در آن موقع، یا به خاطر می‌‌سپردم چیزی را؟
بچه‌ای که با چشمان خالی‌ به بالا و راست نگاه می‌کند، عموی بی‌ کل در عکس، که چند سال بعد از دنیا می‌‌رود. شوخی‌ نا خواسته ی عکاس با بردارش، و پسرش.

گفتار اول: نویسنده

گفتار اول: نویسنده

من یک نویسنده ام. اسم مستعار هم دارم. تراوش، تراوش شمعدانی. این اسم را انتخاب کردم که سر تعظیم فرود آورم به درگاه آستان استاد مسلم آواز اصیل ایرانی‌، محمد رضا شجریان. او هم اسم مستعار داشت اوایل، وقتی‌ هنوز جوان جویای نامی‌ بود از بلاد خراسان، با خانواده ی مذهبی‌ و پیشینه ی قرائت قران. گرچه جویای نام بود، ولی‌ از قهر و طحر خانواده ی مذهبی‌‌اش بیشتر می‌‌ترسید و اسم مستعار گزید برای چند گاهی‌، سیاوش بید گانی.
سیاوش بیدگانی، تراوش شمعدانی، طنز را دارید که؟ اسم طنز داری است. نویسنده در وحله ی اول باید حسّ طنز قوی داشته باشد، برای موقع‌ای که هیچ کس نوشته‌هایش را نمی‌‌خواند. البته بجز فک و فامیل و دوست و آشنا، آن‌هم در رودربایستی. که آنها هم یا فکر می‌‌کنند که کس خل شده، یا که به پر قبا‌شان ٔبر می‌‌خورد. گمان کنم شجریان هم چنین مشکلاتی داشت، حد اقل برای چند صباحی. به پر قبای خانواده‌اش خیلی‌ بر می‌‌خورد که پسر قاری قران‌شان شده مطرب.
شباهت‌های دیگر هم کم نداریم ما، من و سیاوش. مثلا من صدایم خوب است، به سر خودم البته به قول کرمانی ها. شنیده‌ام که شجریان هم دست به قلم خوبی‌ دارد، یا حد اقل خوب می‌خواند، شعر، و خوب می‌‌فهمد. من هم خوب میفهمم، شعر و موسیقی‌ را، به گمان خودم. سیما هم البته تائید می‌‌کند، اگر چه که او زنم است و باید به من دل‌ بدهد، هر چند که نتیجه‌اش این چرندیات باشد، که آن بحث دیگری است البته.
دیگر اینکه ما هر دو به گٔل و گیاه علاقه داریم، می‌‌گویند شجریان باغبان خوبی‌ است و وجه تسمیه فامیلش---شجریان-هم همین است که نسل اندر نسل باغبان بوده اند و در میان باغ‌ها صدایشان را می‌‌انداخته اند به کله شان، باز هم به قول کرمانی ها---کنایه است از بلند آواز خواندن که صدا را می‌‌اندازند به کلّه---به نظر من که شرّ و ور است،  حالا راست و دروغ‌اش را پای ما نگذارید.
نهایت این که هر دو ما روشن فکر به شمار می‌‌آییم، به عقیده من، منتها نه از نوع ملی‌ مذهبی‌‌اش که این در زمانه خیلی‌ خطر ناک است---خودم را می‌گویم، از شجریان و ته دلش اطلاع ندارم---از نوع بی‌ ریشه و محتوایش، از نوع مجنون و خراباتی اش، باز هم خودم را می‌‌گویم. شجریان را بروید از خودش بپرسید.

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

باد فنا

من یک روحم، روح یک درخت از ریشه در آمده، که به میان زندگی‌ شما آمده ام. من هزاران سال عمر داشتم، شاید هم پنجاه شصت سال، حافظه‌ام خوب نیست دیگر یاری نمیدهد.
من روح یک درختم که به سنگینی‌ افتاد، دیشب در طوفان، در میان گردباد و باران. خانه‌ای را در هم ریختم و جان دو نفر را هم در خواب گرفتم، رفتند به دیار باقی‌، یا فانی، خودتان بهتر می‌دانید، از یک درخت چه انتظاری دارید؟!
در خواب مردن خوب است. منتها من بیدار بودم، درختها همیشه بیدارند، یا همیشه در خواب، بسته به میل شما. ولی‌ حواس‌شان هست مدام به آنچه دور و برشان می‌گذرد.
در گرد باد وقایع، طوفان درخت کهن سالی‌ را از جا کند و انداخت روی سقف اتاق خواب خانه ای. مرد از دنیا رفت در حالی‌ که داشت در خواب با خیال دوست دخترش عشق بازی میکرد. زن از دنیا رفت به نگرانی‌های همیشگی‌ اش. درخت از دنیا رفت با همه ی درختی اش.
شاید آن زوج هم بیدار بودند، در رخت خواب ---تخت خواب--- غلت میزدند. شاید هم که مرد بیدار شده بود و داشت در اتاق بغلی نقاشی‌ می‌‌کرد و کس شعر می‌‌نوشت. شب زنده داری می‌‌کرد. شاید هم که زن از خواب بیدار شده بود، از گرما، و رفته بود سر یخچال آب بخورد. شاید هم نه درختی در کار بود و نه خانه ای.
طوفان هوی و هوس. گردباد عشق. درخت محبت. خانه ی امید و امان. همه رفتند. در ثانیه ای. برباد فنا.
ای دل‌ ار باد فنا بنیاد خانه بر کند.

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

بزرگ راه

اصل و فرع،  اصول و فروع، راه اصلی‌ و راه فرعی. خدایا ما را در راه اصلی‌ نگاه دار، در شاهراه، بزرگ راه، بزرگ راه همت، همت عالی‌. به همت عالی‌ چنگ بینداز. از تو همت، از خدا بزرگ راه. ما را به بزرگ راه خود هدایت بفرما، در بزرگ راه تو آنان راه می‌‌سپرند که به ایشان نعمت دادی. نعمت و برکت، برکت سفره، سفره خالی‌، دلهای تنگ، روز‌های کوتاه. ظهر‌های جمعه، کباب و رادیو، صبح جمعه با شما، کباب روی منقل، مامان در حیاط خلوت، ظرف‌های ناهار، ظرف شستن نوبتی.
صبح روز جمعه در خاطرم خیلی‌ شفاف و نورانی است. روزی که صبحش حمام می‌‌رفتیم. بچه که بودیم به زور حمام میرفتیم، هفته‌ای یک بار، از حمام بدمان می‌‌آمد. حالا تهران که بودیم خیلی‌ بد نبود، کرمان باید می‌‌رفتیم خانه دائی سامانی، خانه مامان بزرگ حمام نداشت، یا اگر داشت من خاطرم نیست. حمام خانه دائی سامانی آب گرم نداشت، آب روی چراغ گرم میکردیم و بعد در یک طشت بزرگ. یادم نیست که اصلا دوش داشت یا نه، همه چیز مبهم است مثل یک خواب. فقط یادم است که ماجرای طولانی‌ بود حمام و وقتی‌ تمام میشد پوست دست و پایمان چروک میشد از ماندن در رطوبت و حرارت. پیرو میشد، به کرمانی. حمام تهران وان داشت و دوش. آب گرم کن نفتی‌ پایین بود. باید مراقب مقدار آب گرم می‌‌بودیم و حساب کتاب آن را نگه می‌‌داشتیم. وگرنه وسط حمام آب سرد میشد و بایستی خودت را گربه شور می‌‌کردی به قول مامان. چون ظاهراً گربه‌ها از آب بدشان می‌‌آید و هیچ وقت خود‌شان را درست لیف و صابون نمی‌‌مالند و بعد درست آب نمی‌‌کشند که پاکیزه و طاهر بیایند بیرون،  که بعدا بتوانند نماز بخوانند.
در حمام خیلی‌ مواظب پاکی‌ و نجسی بودیم---هنوز هم عادت‌اش کامل از سرم نرفته است، مخصوصاً موقعی که نماز خواندن را شروع کردیم و به خصوص بعد از آنکه خود ارضایی را کشف کردیم. پاکی‌ و نجسّی. نماز و خود ارضایی. خوب جور نمی‌‌شدند. حالا جدای از مسائل عقیدتی‌ و عذاب وجدان که از لذت عمل می‌‌کاست، مشکلات عملی‌ زیاد بود. باید بعدش غسل جنابت می‌‌گرفتی، سه دفعه زیر دوش، سمت راست بدن، سمت چپ، و از فرق سر، اگر درست یادم باشد. بایستی تاوانی می‌دادی بابت دو سه دقیقه خلوت کردن با بدنت. عجب حکایتی بود.

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

یک لحظه

عجب! فردا، جمعه، اول مهر است، ۱۳۹۰. روز شروع مدارس در ایران. عجب دلم تنگ شده برای مریم، خواهرم. خبری ندارم ازش چند وقتی‌، چند صباحی، چند هفته ای. سیما می‌‌گوید نکند با ما قهر است. من فکر می‌‌کنم بعد از آن بود که نوشته‌های فارسی‌ام را برایش فرستادم. یعنی‌ بهش بر خورده؟ چطور می‌‌شود چیزی به ما بر میخورد؟ در دل‌ چیزیست که می‌‌رنجد، می‌‌گوید آه ... عجب.

نقطه سر خط. سر خط چیست؟ سر خط شروع است و خالی‌ بودن و آماده بودن. سر خط امکان است. آخر خط امکان‌ها از میان رفته، انتخاب‌ها انجام شده، خط پر شده و فرصتی نمانده است. ما کجای خط ایم؟ من کجای خط ام؟ هر روز از اول یک خط شروع می‌‌کنیم و می‌نویسیم آن روز را، فردا خط دیگر، و تا آنگاه که خطاط اعظم دستش را بردارد و از نوشتن باز ایستیم.

در آن لحظه بود که فهمید چه قدر دوستش دارد. دلش مالش رفت، دانست زنده گی‌‌ چیست، تنها یک لحظه، یک لحظه که دل‌ از جا کنده میشود و به راه خود می‌‌رود. حرکت می‌کند به سمتی‌ و تو مختاری که به دنبالش بروی یا که نه، یا که عمل گرا و واقع بین باشی‌، و حساب دو دو تا چهار تا کنی‌. و بعد دیگر آن لحظه رفته است، و دلت سر جایش بر گشته به تلخی‌ می‌‌تپد و تو می‌‌دانی که نرفتی، که نکردی زنده گی‌‌، که خطی‌ بود آزاد و امکان ننوشته، و گذشت.

جادوگری فریب است شاید، ولی‌ لحظات جادویی هستند. لحظات پر امکان، پر شور. در یک لحظه دو ٔنت با هم اجرا میشوند، با بقیه اجرا متفاوت اند، و با تار نوازی مرسوم سنتی‌. آن لحظه گذشت. کیوان ساکت بود، که به نظرم "نوا" می‌‌نواخت. خوش می‌‌نواخت، شور فرح بخشی در نواختن اش. لحظات پر، می‌‌آیند مقابل چشمانت، می‌‌رقصند برای چند ثانیه‌ای که همانند عمری است از غنا، و میروند. آن قدر مشغول هستیم، ما، که سرمان را هم بالا نمی‌‌آوریم.

یک چشم، یک لبخند، یک نوازش، یک احساس، یک لحظه.

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

حیران

سرگشته‌ام و حیران. این روز‌ها آن قدر نوشته‌ام که ... حالت تهوع دارم. حالم به هم می‌‌خورد. شاید از غذا خوردن بد است. امروز خیلی‌ بد غذا خوردم. خدا را شکر چیزی هست بخوریم. باید شکر گزار بود. مثل نماز گزار یا روزه گزار. اصلا روزه گزار چه معنی‌ می‌‌دهد؟ مثلا کسی‌ که از روزه گزارش می‌‌دهد؟ از احوال مردم خبر می‌‌گیرد و به خدا گزارش می‌‌دهد؟ کاش گزارشی هم از من بدهد به خدا، که این بنده ات تنهاست. یعنی‌ تنها که نیست، خانواده دارد و همسر. حالا بچه ندارند، آن هم که مسالهٔ بزرگی‌ نیست. چیز‌های دیگر خیلی‌ دارند، خانه، ماشین، کار، درامد، سلامتی‌ از همه مهمتر. یعنی‌ سلامتی‌ نسبی‌، که همه چیز نهایتاً نسبی‌ ‌ست. ولی‌ باز هم خدا را شکر، یک بیماری افسردگی که چیزی نیست. یعنی‌ تا وقتی‌ که خدای نکرده به خودکشی‌ منجر نشده که اصلا چیزی نیست، بعد هم خدا بزرگ تر است. چون بیشتر مردم دنیا افسرده اند، در واقع، خودشان نمی‌‌دانند. علائم افسردگی میتواند خیلی‌ پیچیده باشد. مثلا زیاد خوردن یا کم خوری هر دو می‌‌تواند از افسردگی باشد. با این حساب هم اغلب جمعیت جهان بالقوه باید افسرده باشند، چون اگر هم به اندازه غذا بخورند، که نمی‌‌خورند، باز هم فکر می‌‌کنند که یا پر خورند یا کم خور. بالقوه سر گشته اند و حیران، چه بدانند یا که نه.

اخراج

مردم، خیلی‌ ساده، کارها یی می‌‌کنند که وقتی‌ از بیرون نگاه می‌‌کنی‌، دلت می‌‌لرزد. همین دختره ی بیست و پنج یا شش ساله که در فهوه فروشی پاتوق من مدیر است مثلا، دورگه، با نمک، زیبا و خوش اندام. صاحبان مغازه دو دوست قدیمی‌ هستند، یا بودند، که حالا سایه هم را با تیر می‌‌زنند، یا حد آقل با هم صحبت نمیکنند دیگر، قهر دائٔم، مثل پدر و عمو‌های من که مدام سر شراکت هایشن دعوا و قهر و تلخی‌ داشتند و دارند. خنده دار است اما برای مردان بالغ، و حکما عاقل، و مو و ریش سفید کرده. خلاصه این کاسبی میانه‌ها را خوب به هم می‌‌زند. نمونه دیگرش همین دختر جدید در قهوه فروشی که یک سالی‌ بیشتر از سیاتل آمده آتلانتا، که شوهرش آنجا بیکار شده و بر گشته اینجا پیش پدرش که این ور و آن ور کاری برایش جور کند. دختر کارش درست است، قهوه و چای را خوب میشناسد، دماغش را دارد، و شور و شوقی دارد که مشتری‌ها را هم به وجد می‌‌آورد. کمی‌ هم بلند پرواز است، زیادی شور و شوق دارد شاید، و می‌خواهد چیز‌ها را عوض کند و بقیه را هم وادار به کار بیشتر. آدمهای خوبی‌ هستند، خودش و شوهرش و دو تا دختر کوچک شان، ولی‌ وضعشان خوب نیست دیگر، نه درامد درستی‌، و نه بیمه‌‌ای و قس علی‌ هذا. دختر هم بدنش پر از خالکوبی است، بعضا لختی، و دست و بالش هم کمی‌ بند است، اگر بدانید چه میگویم. حالا دختره مدیر هم، همان دو رگه بانمک، این را دست اویز کرده و تیر کرده که اخراجش کند. جدیداً ساعت کارش را کم کرده بودند، شکایت میکرد که دو بچه دارد و نمی‌تواند اجاره خانه‌اش را بدهد. حالا وقتی‌ بفهمد از کار بیکار شده، به همین سادگی‌!

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

لیوان قهوه

عجب لیوان قهوه ی مسخره ای، شکم دارد و یک دسته، و گل‌های بنفش با برگ‌های رنگ زیتون. شکمش مرا یاد زنان پا به سنّ گذاشته می‌‌اندازد که خودشان را ول کرده اند و شده اند مثل خمره. البته گفتار حکیمانه‌ای از مکتب زن، کرمان-زن، می‌گوید که "ولش کن"، ولی‌ من در این زنان پا به سنّ گذشته زیبایی زن‌گونه نمی‌‌بینم، همینطور در این لیوان قهوه ی مسخره. که ایستاده است در کنار دو تا گلدان کوچک سفالی نارنجی روی میز، و گلدان‌ها به گمانم نقش زیر سیگاری بازی می‌‌کنند اینجا. حیاط پشت را نگاه داشته اند به همان شکل اولش، موقعی که گمانم خانه مسکونی بوده. حال و هوای حیاط‌های قدیمی‌ ایران را دارد با آن حوض آجر قرمز، که پر از برگ‌های خشک است و بی‌ آب. درخت بیدی در سمت راست میز من، درخت انجیری روبرو آن ور حیاط، و چند درخت دیگر که من نمیشناسم. و دختر سر میز کنار، بروک، که در دانشگاه خودمان، دانشگاه ایالتی‌ جورجیا، دانشجوی فوق در رشته انسان شناسی‌ است و یکی‌ دو خیابان پایین تر از قهوه خانه مینشیند، و اغلب اوقات اینجا کار می‌کند، به گفته خودش، من که بعد از مدت‌ها آمدم این جا دیداری با این حیاط پشت تازه کنم. موکا هم در قهوه خانه کار می‌کند، مرد سیه چرده‌ای است و زاده ی بیمارستان گریدی در مرکز شهر آتلانتا، که در حین عوض کردن پلاستیک سطل‌های اشغال چند دقیقه‌ای هم با من و بروک، به خصوص بروک که پاتوق ش این جاست و آشنا، اختلاط می‌کند و از تورنتو و مونترال می‌گوید، که هر آمریکا ایی باید سفری به خارج آمریکا بکند تا زندگی‌ این جا را قدر بداند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

سنتور

حواسمان باید جمع باشد به خاطر این نوای سنتور غمگین که ناله می‌کند، برگرد. پنجه می‌‌اندازد، وقتی‌ سیم‌هایش با هم صدا می‌‌کنند مخصوصا، پنجه‌ای که می‌‌خواهد برت گرداند. به کجا، به کدام خاطره ها؟ افساری می‌‌اندازد انگار به گردنت و می‌‌گرداندت به سمت کثیف‌ترین و قدیمی‌‌ترین و پر خاطره‌ترین میدان گاهی‌‌های شهر ذهنت. مثل خانه‌های قدیمی‌ بازار کرمان، قبل از اینکه زلزله و بلا‌های طبیعی و انسانی‌ نابود‌شان کند. خانه هایی که از درون تاریکی‌ دهان باز می‌‌کردند، از میان دالان‌های باریکی  که کفشان آب باریکه‌ای روان بود و منتهی‌ میشدند به درهای چوبی تیره و سنگین.
این دفعه آخر که رفتم کرمان، رفتم دو سه خانه قدیمی‌ دوران بچگی‌‌ام را پیدا کردم، در محله قدیمی‌ نزدیک دهنه قدمگاه بازار، که حالا افغانی‌ها در آنها ساکن بودند. خدا بیامرز پدر بزرگم همیشه دعوا داشت با این افغانی‌ها که داستان جدائی است برای خودش. از ساکنان اجازه گرفتم و گشتی در آنها زدم. عجیب بود حسش. که زمانی‌ از کودکی‌ام به بازی کردن در گوشه و کنار این حیاط کوچک، و اطاق‌های اطراف آن، گذشته، که حالا پر از خرت و پرت است. حیاطی که همیشه باز بود درش، مهمان‌های کوچک و بزرگ، می‌‌آمدند و می‌رفتند. چایی همیشه برقرار. زن دائی، که زن دائی پدرم بود، همیشه به صحبت کردن مشغول بود با این و آن در حین انجام کاری مثل سبزی پاک کردن. صدای با نشاط و با ابهتش هنوز در گوشم است، که قربان صدقه مان میرفت وقتی‌ می‌‌آمدیم و به بچه‌هایش میگفت، هی‌ مجید جون، قربونت برم، بلند شو ور آقا رضا یه چایی بریز، خدا حفظت کنه. عجب حس زندگی‌ جریان داشت در آن حیاط و در آن خانه. نه مثل خانه‌های الان، مخصوصا اینجا، که مجموعه‌ای اند از اطاق‌های مرده.

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

غریب

غریب است و تنها، این لحظه، بیاد نخواهم آوردش تا آن لحظه نهایی، وقتی‌ که تمام لحظه‌های عمرم جشن میگیرند و می‌‌آیند به ترتیب از جلوی چشمانم می‌‌گذرند، چون مغز یک دفعه خالی‌ میشود. الان هر کدام از آن لحظه‌ها یک جایی از مغزم  برای خودشان هستند. مثل لحظه‌های والیبال هایی که در اتاق هال بزرگ خانه قدیمی‌ تهران‌پارس‌مان، خانه ویلائی دو طبقه با پنجره‌های بزرگ و سقف‌های بلند، بازی می‌کردم، با خودم! چقدر می‌‌پریدم و توپ می‌‌گرفتم و برای خودم دفاع می‌کردم و اسپک می‌‌زدم. چرا همه آن بازی‌ها را تنها می‌‌کردم؟ مگر کسی‌ نبود باهاش بازی کنم؟ سرد بود، زمستان بود، نفت کم بود، جنگ بود و جیره بندی، طبقه پایین را گرم نمی‌کردیم. در سرما، میان بخار نفس هایم، آنقدر والیبال بعضی‌ می‌کردم که عرقم در میامد. می‌‌پریدم بالا، دفاع می‌‌کردم، توپ جمع می‌‌کردم و شیرجه میزدم،  پاس می‌‌دادم و بلند میشدم و اسپک می‌‌زدم، چقدر برای خودم، در خیال خودم، بودم، بازی می‌‌کردم. چرا تنها، در خیال، پس بقیه کجا بودند؟ یعنی‌ شاید زود شب میشد، بچه‌ها در کوچه نمی‌‌ماندند، سرد هم بود. هنوز شاید خیلی‌ هم کار دیگری نمیکردیم، سیگار و دختر بازی و غیره، که انگیزه‌ای برای بیرون ماندن باشد. کسی‌ خیلی‌ بیرون نبود---حداقل از هم سنّ و سال‌های ما. کلا شهر و کشور مرده بود آن زمانها، جنگ بود و بدبختی، کسی‌ دل‌ و دماغ شب زمستان  بیرون ماندن نداشت.

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

سایه‌ها

سایه‌های دم غروب به نرمی جا باز میکردند. سبزی  تازه درخت‌ها سر حالت می‌‌آورد. داشت در ماشین به آرامی موهایش را مرتب  میکرد. مقابل مغازه پارک کرده بود. چه فکری در سرّش بود؟ دیده‌ام را به کتاب دوختم و منتظر شدم وارد شود. سینی کیک‌هایش را در دست گرفته بود و با قیافهٔ مصمم  به سمت پیشخوان میرفت. لبخند محوی به گوشه لب داشت. نگاهی‌ به من انداخت و به راه خود ادامه داد.

نوبت

نوبت به ما نمیرسد، یعنی‌ نوبتی نیست که برسد، بعضی‌‌ها زاده شده اند به شب بی‌ انتها، نوبت‌شان به تاریکی‌ است و اضطراب، اینکه لحظه‌ای شادند و لحظه بعد افسرده. شب بی‌ انتها هم حتا نیست که چشم‌شان عادت کند به تاریکی‌، تناوبی بین شب و روز، سوسو‌ای که میزند و ناپدید میشود، همین.

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

صدا

کاش راهی‌ بود که این افکار را تصفیه می‌کردم ، از لا به لای گفت و گو‌های شخصیت های  داخل ذهنم آن صدای آرام و ملایم را، که می‌گوید، "من و تو یک هستیم، هرگز جدا، و همدیگر را عاشقیم با هر آنچه میتونیم. ما نوازش آرام مادرانه ایم و بوسه‌های حریص معشوق، و ضربات شهوت آمیز همخوابه، و گریه‌های صبور جدا افتاده." از آن صدا می‌‌خواستم، آرزوهایش را، آنچه می‌خواهد شود، و آنگاه، عاشقانه می‌‌زیستم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

واقعه

خیلی‌ خوش حال شدم از خواندن نامه اش، ایمیل اش، نمی‌دانم چرا. شاید هم فردا بفهمم جور دیگر بوده، ولی‌ شاید نه. شاید هم این دفعه کاری نکنم، بگذارم آنچه اتفاق بیفتد. زمان آبستن وقایع است و من کسی‌ بودم که نشست بود به تماشا و داشت به دنیا آمدن آنها را نگاه میکرد. در یک دنیای دیگر من تماشا گرم. به زور خود را به وقایع تحمیل نمیکنم، می‌‌گذارم بگذرند، بیایند و بروند. من هم یک واقعه ام، مجموعه‌ای از وقایع. اتفاقی می‌‌افتاد، من هم می‌‌افتم. می‌توان نظاره گر‌ بود.

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

فرمان

یک چیزی ‌ست که باید بگیرد، به نوشتنت، و آن موقع است که لذت می‌بری، از توصیف ظرایف، مثل زرگری که غرق میشود در نقش دادن طلای اش. چون که جریان طبیعی است و میدانی که قضایا چگونه شکل خواهند گرفت بدون آنکه نقشه بریزی برایشان، حس میکنی‌ تعادل در حال حرکت را، مثل دوچرخه سوار‌ی که رها می‌کند فرمان را، انگار که بدنش شده یکی‌ با چرخش و دیگر چه نیازی دارد به هدایت با دستانش. رها می‌کند فرمان را و رها می‌کند فرمان دهی‌ را. همین طور میتواند باشد نوشتن که سهل ‌ترین و ممتنع ‌ترین فعالیت‌های بشر است، نون و القلم و ما یسطرون شاید. و همین طور شاید، باید، بتواند باشد زندگی‌، همسان دوچرخه سوار‌ی که رها کرده است فرمان را. و تصور کن تو، اضطراب را و هیجان را، و آن حس یکی‌ شدن. عجب حسی است آن،  آنچه زندگی‌ میتواند باشد!

تصادف

علی‌ خم شده بود و سرش را تقریبا کرده بود توی ماشین از پنجره طرف راننده. در طرف شاگرد راننده، که رو به ما بود، ردّ تصادف داشت، ردّ‌های سفید موازی روی رنگ قرمز ماشین، که ذهنت را مغشوش میکنند که آیا کی‌ تصادف کرده ماشین؟ همین الان، توی همین محوطه پارکینگ سر باز که ما درش ایستاده ایم؟ پس چرا اینجاست حالا این مردک راننده سیاه پوست، پشت ماشین و در هوای گرم بعدازظهر سپتامبر،  همان شهریور خودمان، مشغول جریمه کردن ما، به جای آنکه برود دنبال صافکاری و نقشی‌ ماشینش؟

شاید هم همین است، از لج ماشین درب و داغونش، که ماشین‌های مردم بدبخت را قفل چرخ میزند، بلافاصله که ماشین را پارک کنی‌ و به جای رفتن به یکی‌ از مغازه‌های دور محوطه پارکینگ بروی بیرون.مثل ما که رفتیم به پیشنهاد مینا یک گالری نقشی‌-عکاسی را پیدا کنیم که قرار بود همان دور و بر باشد که البته بسته بود و ظاهراً دوست مینا اطلاعات اشتباه داده بود یا خالی‌ بسته بود مثل خیلی‌ از ایرانی‌‌ها که خالی‌ می‌بندند مریض گونه برای تفریح، و خلاصه دست از پا دراز  تر ظرف کمتر از ده دقیقه برگشتیم که ببینیم،‌ای وای، روی شیشه یک برچسب زشت زده که میگفت ماشین قفل شده و بعد هم این سیاهک کچل نچسب، که البته سیاه‌ها همان کچل باشند خیلی‌ وقت‌ها بهتر است، که علی‌ داشت باهاش چونه میزد که شاید جریمهٔ هفتاد و پنج دلاری را ندهد.

باورتان میشود، هفتاد و پنج دلار برای یک پارک کردن ده دقیقه ای، که میشود به عبارتی چهار صد پونصد دلار در ساعت،  یا دقیقه‌ای هفت دلار و خورده ای، پنجاه سنت در واقع، که حسابی‌ کون آدم میسوزد. نه فقط برای اینکه اصلا گالری بسته بود و حال همه را گرفت، یا اینکه وقتی‌ داشتیم از محوطهٔ پارکینگ می‌رفتیم بیرون، بهمان اخطار داد  آن جوانک سفید و بور و چاق جلوی قهوه فروشی ستارباکس همان بغل، با آن جلیقهٔ رنگ خطر اش، که همشان پوشیده بودند تا به تو اعلام کنند ما اینجا مواظبیم، یا اینکه جوانک آرام و با ته لبخندی گفت، چند بار، اگر بروید ماشین قفل میشود و من که همین جور لبخند مطمئن زدم و کس شعری گفتم، که نگران نباش، دونت وری!

و یکی‌ به من کسخل بیاید بگوید که این تویئ که بایستی نگران باشی‌، برای ماشینت، نه اون جوونک بور خیکی، که اصلا به تو چه، مردم دل‌شان بخواهد نگران میشوند و ربطی‌ به تو ندارد اولندش، و بعد هم تو کی‌ هستی‌ که به مردم اطمینان خاطر بدهی‌، تویی که وقت بیرون آمدن از خانه به سیما گفتی‌ اصلا برگردیم، و قبلش هم حس بدی داشتی به خاطر اینکه یقه پیراهن زرشکی یقه گردت، که خیلی‌ دوستش داشتی، از شسته شدن در ماشین خراب شده بود ولی‌ آنقدر جدا بودی از حال و اطرافت که گفتی‌ بدرک همین را میپوشم، تو ی گسسته میخواهی‌ خاطر مردم را جمع کنی‌؟

حالا، یعنی‌ ده دقیقه بعد، تکیه داده‌ای به ماشین و نگاه میکنی‌ به علی‌ که دارد چانه میزند و سعی‌ می‌کند رفتارش خوب باشد، ولی‌ حرکاتش عصبی است و حق هم دارد، چون این موقع صد فکر از کله آدم می‌گذرد که چرا این جور شد و میشد که نشه، و خدا وکیلی اول می‌خواست علی‌ جای دیگری نزدیک تر به گالری نگه دارد ولی‌ من به موقع نپیچیدم و از این جا سر در آوردیم و بعد هم در جمع یک فرایندی همیشه شکل می‌گیرد ورای تک‌ تک‌ افراد و تصمیم‌هایشان همانطور که درایت‌ها و حماقت‌های یک جمع هم!

و وقتی‌ نوبت خودت میشود، ته مزه‌ای تلخ در دهنت حس میکنی‌، سنگینی‌ نگاه حس میکنی‌ و لبخند تمسخر، از طرف همه کسانی‌ در گذشته و آینده که شاید نشناسیشان اصلا، و عضلات تنت منقبض میشود وقتی‌ سیما بحث می‌کند و خواهش که سیاهک کچل جریمه نکند یا کمتر بکند. آن حس قدیمی‌ بر میگردد، همان حس بچگی‌ و بی‌ دست و پایی‌ که محتاجی به توجه و کمک ولی‌ نمیتوانی‌ بگویی، و فقط میماند درماندگی، که حس میکنی‌، یک جایی‌ ته دلت.

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

پریدن لحظات


نمی‌شود از روی لحظات زندگی‌ پرید، خطرناک است، بیش از آنچه فکرش را می‌کنید. روحتان به این ور و آن ور گیر می‌کند، وقت پریدن، و ذره ذره جدا میشود با جوهرهٔ زنده گی تان. بعد احساس می‌کنید خالی‌ هستید، به جائی‌ بند نیستید ، نگرانید و غمناک بابت هیچ. دور و برتان را نگاه می‌کنید، چیزی نمی‌بینید، چیزی که اذیّت تان کند نمی‌‌بینید. عزیزانتان هستند دور و بر، و ... چیزی نیست یا آن نیستی‌ است، که هر کلام و حرکت افراد را غیر قبل تحمل می‌کند، از جانب هر کس، حتا عزیزانتان، یعنی‌ به خصوص عزیزانتان. چون آن جائی‌ از روحتان که باید با آنها همراه شود، آن جوهرهٔ حیاتی که نیاز دارید برای معاشقه با روح آدم ها، آن نیست، و آن جائی‌ که عشق آنها باید وصل شود در روحتان، آن مانده است جائی‌ در بیخ یکی‌ از همان لحظه ها، که خیلی‌ عجله داشتید بگذرد. حالا دیدید چه میشود؟

مالیه

مالیه، یا بررسی امور مالی، بخشی از مهارتهای کسب و کار به شمار میرود. یک کسب و کار موفق، علاوه بر چیرگی در فنون مرتبط، احتیاج به حسابداری صحیح پرداخت‌ها و دریافت ها، و بررسی مداوم گردش‌های مالی شرکت دارد. امور مالی یک کاسبی کوچک ممکن است توسط حسابدار آن، که خود میتواند اداره کنند یا صاحب کسب و کار باشد، هم انجام شود. اما بنگاه‌های بزرگ نیاز به بخش‌های حساب داری و مالی مجزا دارند. چرا؟ خوب، از قرائن چنین بر می‌‌آید. برای اینکه دانشکده‌های کسب و کار معمولا بخش‌های حساب داری و مالی مجزا دارند. قانع نشدید؟ حالا من باید تحقیق و تفحص بیشتر کنم، ببینم جواب درستی‌ می‌تونم به این پرسش پایه پیدا کنم! به‌‌ به‌‌، اینهم از کار یکی‌ دو روز آینده ما، گوش به زنگ باشید تو رو به ... :)

افکار بدوی


این تمرین، ``نوشتن افکار اولیه `` نام دارد. مرجع آن در بالا داده شده است.
در این تمرین، هر روز به یک مدت مشخص می‌نویسیم و در هنگام نوشتن قواعد زیر را دنبال می‌کنیم. مدت زمان نوشتن آن قدر مهم نیست که رعایت کردن این حد آقل زمان و همین طور قواعد زیر:
  1. بدون باز ایستادن می‌نویسیم، دست‌ها از حرکت نمی‌‌ایستند.
  2. نوشته را خط نمی‌زنیم و تصحیح نمی‌کنیم. بخش تصحیح کننده ذهن را به حال خود میگذریم.
  3. به قواعد نقطه گذاری، املایی، و انشائی توجه نمی‌کنیم، و حتا به زیبایی و خوانای آنچه می‌نویسیم.
  4. تسلیم می‌شویم و افسار کلام خود را ول می‌کنیم.
  5. فکر نمی‌کنیم و منطق را رها می‌کنیم.
  6. نقاط حساس را هدف میگیریم. می‌نویسیم آنچه که به درد مان می‌‌آورد و تحریک مان می‌کند.
هدف تمرین رسیدن به افکار بدوی است، افکار تصفیه نشده. آنجا که حس می‌کنیم و میسوزیم و میسوزانیم. افکار بدوی منبع جوهرهٔ حیات اند و به منییت ما آلوده نشده اند. برای دست و پنجه نرم کردن با افکار بدوی باید جنگجو بود و از درون کوره احساسات ناب گذشت و همچنان نوشت.

مرجع:

WDB:NG2005] Goldberg, Natalie (2005) Writing Down the Bones: Freeing the Writer Within. Shambhala, Boston
Labels: writing, Zen, WTB:NG2005

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

آمدن



عجب عظمتی‌ دارد این نوشتن ها، به خود آورنده گی خدآ، که اگر او به خود آمده است، حال و هوای نوشتن هم همان است که به خود می‌‌آید، وقتی‌ که در حال هستی‌ و با حال.

چراغ قوه



نمی‌شود ترسید و نگفت، چون اگر نگویی آخرش که چه؟ می‌‌خواهی‌ همه این‌ها را به کجا ببری؟ این است که به دلم می‌گویم، یا به ضمیر نا خود آگاهم، که این همه را که پنهان کرده ای، برای که کرده‌ای و برای چه؟ گیرم که در عروسی‌ و مهمانی با برو بچه‌های فامیل چراغ قوه می‌‌انداختید روی خط پستان‌های زنان اقوام از همه جا بی‌ خبر. و در عالم هفت هشت سالگی چه فکرها که پیش خودتان می‌‌کرده اید، معلوم نیست. حالا فرض که مردم هم بدانند، خودشان نکرده اند یعنی‌؟

زخمه‌های تار - برای جلیل شهناز

راستی‌ چرا می‌گویند زخمه، زخم کوچک؟ شاید که زخمی است در آن دست، آن پنجه که میرود و می‌‌آید، بالا و پائین، دور و نزدیک، و تار را می‌نوازد، نوازش می‌کند، و به نوا می‌‌آورد، و آن دست به دل‌ زخمی دارد که به شوق آن، تار به فغان لب می‌‌گشاید.




http://www.persianpersia.com/music/album.php?albumid=226

بند

شستیم و چلاندیم و پهن کردیم روی بند، به همین سادگی‌. خوب باید جنبه داشته باشند دو طرف، البته، چون این شستن و چلاندن و پهن کردن کار ساده‌ای هم نیست، انرژی میبرد و در آخر کار خسته‌ای و خورد، چلونده و رها شده. منتها راه دیگری بلد نیستیم ما، شاید جور دیگر هم بشود، شنیده ایم بعضی‌‌ها حرف میزنند، ما هم حرف می‌زنیم ولی‌ گوش نمیدهیم، هر کسی‌ حرف خودش را میزند. همین است که بعضی‌ وقت‌ها هر دو تا یمان با هم حرف می‌زنیم و صدا یمان بلند می‌‌شود چون هر کس می‌خواهد حرف خودش را به کرسی بنشاند. و همین طور خونمان کثیف میشود و کثیف تر، تا آنجا که دیگر تحمل مان تمام میشود و باید بشوریم و بمالیم و بی‌ اندازیم روی بند، و همین است که دو باره کاسه همان است و آاش همان.

خوش آمدیم

خوب هر کاری یک اولی‌ دارد. ولی‌ گاهی اولش را گم می‌کنیم. و باید راضی‌ باشیم به همان وسطش. من هم حوالی وسط عمرم در بلاد فرنگ هستم، و می‌‌خواهم فارسی بنویسم، به خصوص درمورد کارم، که اقتصاد است و مالیه.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید