۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

تصادف

علی‌ خم شده بود و سرش را تقریبا کرده بود توی ماشین از پنجره طرف راننده. در طرف شاگرد راننده، که رو به ما بود، ردّ تصادف داشت، ردّ‌های سفید موازی روی رنگ قرمز ماشین، که ذهنت را مغشوش میکنند که آیا کی‌ تصادف کرده ماشین؟ همین الان، توی همین محوطه پارکینگ سر باز که ما درش ایستاده ایم؟ پس چرا اینجاست حالا این مردک راننده سیاه پوست، پشت ماشین و در هوای گرم بعدازظهر سپتامبر،  همان شهریور خودمان، مشغول جریمه کردن ما، به جای آنکه برود دنبال صافکاری و نقشی‌ ماشینش؟

شاید هم همین است، از لج ماشین درب و داغونش، که ماشین‌های مردم بدبخت را قفل چرخ میزند، بلافاصله که ماشین را پارک کنی‌ و به جای رفتن به یکی‌ از مغازه‌های دور محوطه پارکینگ بروی بیرون.مثل ما که رفتیم به پیشنهاد مینا یک گالری نقشی‌-عکاسی را پیدا کنیم که قرار بود همان دور و بر باشد که البته بسته بود و ظاهراً دوست مینا اطلاعات اشتباه داده بود یا خالی‌ بسته بود مثل خیلی‌ از ایرانی‌‌ها که خالی‌ می‌بندند مریض گونه برای تفریح، و خلاصه دست از پا دراز  تر ظرف کمتر از ده دقیقه برگشتیم که ببینیم،‌ای وای، روی شیشه یک برچسب زشت زده که میگفت ماشین قفل شده و بعد هم این سیاهک کچل نچسب، که البته سیاه‌ها همان کچل باشند خیلی‌ وقت‌ها بهتر است، که علی‌ داشت باهاش چونه میزد که شاید جریمهٔ هفتاد و پنج دلاری را ندهد.

باورتان میشود، هفتاد و پنج دلار برای یک پارک کردن ده دقیقه ای، که میشود به عبارتی چهار صد پونصد دلار در ساعت،  یا دقیقه‌ای هفت دلار و خورده ای، پنجاه سنت در واقع، که حسابی‌ کون آدم میسوزد. نه فقط برای اینکه اصلا گالری بسته بود و حال همه را گرفت، یا اینکه وقتی‌ داشتیم از محوطهٔ پارکینگ می‌رفتیم بیرون، بهمان اخطار داد  آن جوانک سفید و بور و چاق جلوی قهوه فروشی ستارباکس همان بغل، با آن جلیقهٔ رنگ خطر اش، که همشان پوشیده بودند تا به تو اعلام کنند ما اینجا مواظبیم، یا اینکه جوانک آرام و با ته لبخندی گفت، چند بار، اگر بروید ماشین قفل میشود و من که همین جور لبخند مطمئن زدم و کس شعری گفتم، که نگران نباش، دونت وری!

و یکی‌ به من کسخل بیاید بگوید که این تویئ که بایستی نگران باشی‌، برای ماشینت، نه اون جوونک بور خیکی، که اصلا به تو چه، مردم دل‌شان بخواهد نگران میشوند و ربطی‌ به تو ندارد اولندش، و بعد هم تو کی‌ هستی‌ که به مردم اطمینان خاطر بدهی‌، تویی که وقت بیرون آمدن از خانه به سیما گفتی‌ اصلا برگردیم، و قبلش هم حس بدی داشتی به خاطر اینکه یقه پیراهن زرشکی یقه گردت، که خیلی‌ دوستش داشتی، از شسته شدن در ماشین خراب شده بود ولی‌ آنقدر جدا بودی از حال و اطرافت که گفتی‌ بدرک همین را میپوشم، تو ی گسسته میخواهی‌ خاطر مردم را جمع کنی‌؟

حالا، یعنی‌ ده دقیقه بعد، تکیه داده‌ای به ماشین و نگاه میکنی‌ به علی‌ که دارد چانه میزند و سعی‌ می‌کند رفتارش خوب باشد، ولی‌ حرکاتش عصبی است و حق هم دارد، چون این موقع صد فکر از کله آدم می‌گذرد که چرا این جور شد و میشد که نشه، و خدا وکیلی اول می‌خواست علی‌ جای دیگری نزدیک تر به گالری نگه دارد ولی‌ من به موقع نپیچیدم و از این جا سر در آوردیم و بعد هم در جمع یک فرایندی همیشه شکل می‌گیرد ورای تک‌ تک‌ افراد و تصمیم‌هایشان همانطور که درایت‌ها و حماقت‌های یک جمع هم!

و وقتی‌ نوبت خودت میشود، ته مزه‌ای تلخ در دهنت حس میکنی‌، سنگینی‌ نگاه حس میکنی‌ و لبخند تمسخر، از طرف همه کسانی‌ در گذشته و آینده که شاید نشناسیشان اصلا، و عضلات تنت منقبض میشود وقتی‌ سیما بحث می‌کند و خواهش که سیاهک کچل جریمه نکند یا کمتر بکند. آن حس قدیمی‌ بر میگردد، همان حس بچگی‌ و بی‌ دست و پایی‌ که محتاجی به توجه و کمک ولی‌ نمیتوانی‌ بگویی، و فقط میماند درماندگی، که حس میکنی‌، یک جایی‌ ته دلت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر