۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

غریب

غریب است و تنها، این لحظه، بیاد نخواهم آوردش تا آن لحظه نهایی، وقتی‌ که تمام لحظه‌های عمرم جشن میگیرند و می‌‌آیند به ترتیب از جلوی چشمانم می‌‌گذرند، چون مغز یک دفعه خالی‌ میشود. الان هر کدام از آن لحظه‌ها یک جایی از مغزم  برای خودشان هستند. مثل لحظه‌های والیبال هایی که در اتاق هال بزرگ خانه قدیمی‌ تهران‌پارس‌مان، خانه ویلائی دو طبقه با پنجره‌های بزرگ و سقف‌های بلند، بازی می‌کردم، با خودم! چقدر می‌‌پریدم و توپ می‌‌گرفتم و برای خودم دفاع می‌کردم و اسپک می‌‌زدم. چرا همه آن بازی‌ها را تنها می‌‌کردم؟ مگر کسی‌ نبود باهاش بازی کنم؟ سرد بود، زمستان بود، نفت کم بود، جنگ بود و جیره بندی، طبقه پایین را گرم نمی‌کردیم. در سرما، میان بخار نفس هایم، آنقدر والیبال بعضی‌ می‌کردم که عرقم در میامد. می‌‌پریدم بالا، دفاع می‌‌کردم، توپ جمع می‌‌کردم و شیرجه میزدم،  پاس می‌‌دادم و بلند میشدم و اسپک می‌‌زدم، چقدر برای خودم، در خیال خودم، بودم، بازی می‌‌کردم. چرا تنها، در خیال، پس بقیه کجا بودند؟ یعنی‌ شاید زود شب میشد، بچه‌ها در کوچه نمی‌‌ماندند، سرد هم بود. هنوز شاید خیلی‌ هم کار دیگری نمیکردیم، سیگار و دختر بازی و غیره، که انگیزه‌ای برای بیرون ماندن باشد. کسی‌ خیلی‌ بیرون نبود---حداقل از هم سنّ و سال‌های ما. کلا شهر و کشور مرده بود آن زمانها، جنگ بود و بدبختی، کسی‌ دل‌ و دماغ شب زمستان  بیرون ماندن نداشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر