۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

سنتور

حواسمان باید جمع باشد به خاطر این نوای سنتور غمگین که ناله می‌کند، برگرد. پنجه می‌‌اندازد، وقتی‌ سیم‌هایش با هم صدا می‌‌کنند مخصوصا، پنجه‌ای که می‌‌خواهد برت گرداند. به کجا، به کدام خاطره ها؟ افساری می‌‌اندازد انگار به گردنت و می‌‌گرداندت به سمت کثیف‌ترین و قدیمی‌‌ترین و پر خاطره‌ترین میدان گاهی‌‌های شهر ذهنت. مثل خانه‌های قدیمی‌ بازار کرمان، قبل از اینکه زلزله و بلا‌های طبیعی و انسانی‌ نابود‌شان کند. خانه هایی که از درون تاریکی‌ دهان باز می‌‌کردند، از میان دالان‌های باریکی  که کفشان آب باریکه‌ای روان بود و منتهی‌ میشدند به درهای چوبی تیره و سنگین.
این دفعه آخر که رفتم کرمان، رفتم دو سه خانه قدیمی‌ دوران بچگی‌‌ام را پیدا کردم، در محله قدیمی‌ نزدیک دهنه قدمگاه بازار، که حالا افغانی‌ها در آنها ساکن بودند. خدا بیامرز پدر بزرگم همیشه دعوا داشت با این افغانی‌ها که داستان جدائی است برای خودش. از ساکنان اجازه گرفتم و گشتی در آنها زدم. عجیب بود حسش. که زمانی‌ از کودکی‌ام به بازی کردن در گوشه و کنار این حیاط کوچک، و اطاق‌های اطراف آن، گذشته، که حالا پر از خرت و پرت است. حیاطی که همیشه باز بود درش، مهمان‌های کوچک و بزرگ، می‌‌آمدند و می‌رفتند. چایی همیشه برقرار. زن دائی، که زن دائی پدرم بود، همیشه به صحبت کردن مشغول بود با این و آن در حین انجام کاری مثل سبزی پاک کردن. صدای با نشاط و با ابهتش هنوز در گوشم است، که قربان صدقه مان میرفت وقتی‌ می‌‌آمدیم و به بچه‌هایش میگفت، هی‌ مجید جون، قربونت برم، بلند شو ور آقا رضا یه چایی بریز، خدا حفظت کنه. عجب حس زندگی‌ جریان داشت در آن حیاط و در آن خانه. نه مثل خانه‌های الان، مخصوصا اینجا، که مجموعه‌ای اند از اطاق‌های مرده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر