۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

لیوان قهوه

عجب لیوان قهوه ی مسخره ای، شکم دارد و یک دسته، و گل‌های بنفش با برگ‌های رنگ زیتون. شکمش مرا یاد زنان پا به سنّ گذاشته می‌‌اندازد که خودشان را ول کرده اند و شده اند مثل خمره. البته گفتار حکیمانه‌ای از مکتب زن، کرمان-زن، می‌گوید که "ولش کن"، ولی‌ من در این زنان پا به سنّ گذشته زیبایی زن‌گونه نمی‌‌بینم، همینطور در این لیوان قهوه ی مسخره. که ایستاده است در کنار دو تا گلدان کوچک سفالی نارنجی روی میز، و گلدان‌ها به گمانم نقش زیر سیگاری بازی می‌‌کنند اینجا. حیاط پشت را نگاه داشته اند به همان شکل اولش، موقعی که گمانم خانه مسکونی بوده. حال و هوای حیاط‌های قدیمی‌ ایران را دارد با آن حوض آجر قرمز، که پر از برگ‌های خشک است و بی‌ آب. درخت بیدی در سمت راست میز من، درخت انجیری روبرو آن ور حیاط، و چند درخت دیگر که من نمیشناسم. و دختر سر میز کنار، بروک، که در دانشگاه خودمان، دانشگاه ایالتی‌ جورجیا، دانشجوی فوق در رشته انسان شناسی‌ است و یکی‌ دو خیابان پایین تر از قهوه خانه مینشیند، و اغلب اوقات اینجا کار می‌کند، به گفته خودش، من که بعد از مدت‌ها آمدم این جا دیداری با این حیاط پشت تازه کنم. موکا هم در قهوه خانه کار می‌کند، مرد سیه چرده‌ای است و زاده ی بیمارستان گریدی در مرکز شهر آتلانتا، که در حین عوض کردن پلاستیک سطل‌های اشغال چند دقیقه‌ای هم با من و بروک، به خصوص بروک که پاتوق ش این جاست و آشنا، اختلاط می‌کند و از تورنتو و مونترال می‌گوید، که هر آمریکا ایی باید سفری به خارج آمریکا بکند تا زندگی‌ این جا را قدر بداند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر