۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

اخراج

مردم، خیلی‌ ساده، کارها یی می‌‌کنند که وقتی‌ از بیرون نگاه می‌‌کنی‌، دلت می‌‌لرزد. همین دختره ی بیست و پنج یا شش ساله که در فهوه فروشی پاتوق من مدیر است مثلا، دورگه، با نمک، زیبا و خوش اندام. صاحبان مغازه دو دوست قدیمی‌ هستند، یا بودند، که حالا سایه هم را با تیر می‌‌زنند، یا حد آقل با هم صحبت نمیکنند دیگر، قهر دائٔم، مثل پدر و عمو‌های من که مدام سر شراکت هایشن دعوا و قهر و تلخی‌ داشتند و دارند. خنده دار است اما برای مردان بالغ، و حکما عاقل، و مو و ریش سفید کرده. خلاصه این کاسبی میانه‌ها را خوب به هم می‌‌زند. نمونه دیگرش همین دختر جدید در قهوه فروشی که یک سالی‌ بیشتر از سیاتل آمده آتلانتا، که شوهرش آنجا بیکار شده و بر گشته اینجا پیش پدرش که این ور و آن ور کاری برایش جور کند. دختر کارش درست است، قهوه و چای را خوب میشناسد، دماغش را دارد، و شور و شوقی دارد که مشتری‌ها را هم به وجد می‌‌آورد. کمی‌ هم بلند پرواز است، زیادی شور و شوق دارد شاید، و می‌خواهد چیز‌ها را عوض کند و بقیه را هم وادار به کار بیشتر. آدمهای خوبی‌ هستند، خودش و شوهرش و دو تا دختر کوچک شان، ولی‌ وضعشان خوب نیست دیگر، نه درامد درستی‌، و نه بیمه‌‌ای و قس علی‌ هذا. دختر هم بدنش پر از خالکوبی است، بعضا لختی، و دست و بالش هم کمی‌ بند است، اگر بدانید چه میگویم. حالا دختره مدیر هم، همان دو رگه بانمک، این را دست اویز کرده و تیر کرده که اخراجش کند. جدیداً ساعت کارش را کم کرده بودند، شکایت میکرد که دو بچه دارد و نمی‌تواند اجاره خانه‌اش را بدهد. حالا وقتی‌ بفهمد از کار بیکار شده، به همین سادگی‌!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر