۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

پریدن لحظات


نمی‌شود از روی لحظات زندگی‌ پرید، خطرناک است، بیش از آنچه فکرش را می‌کنید. روحتان به این ور و آن ور گیر می‌کند، وقت پریدن، و ذره ذره جدا میشود با جوهرهٔ زنده گی تان. بعد احساس می‌کنید خالی‌ هستید، به جائی‌ بند نیستید ، نگرانید و غمناک بابت هیچ. دور و برتان را نگاه می‌کنید، چیزی نمی‌بینید، چیزی که اذیّت تان کند نمی‌‌بینید. عزیزانتان هستند دور و بر، و ... چیزی نیست یا آن نیستی‌ است، که هر کلام و حرکت افراد را غیر قبل تحمل می‌کند، از جانب هر کس، حتا عزیزانتان، یعنی‌ به خصوص عزیزانتان. چون آن جائی‌ از روحتان که باید با آنها همراه شود، آن جوهرهٔ حیاتی که نیاز دارید برای معاشقه با روح آدم ها، آن نیست، و آن جائی‌ که عشق آنها باید وصل شود در روحتان، آن مانده است جائی‌ در بیخ یکی‌ از همان لحظه ها، که خیلی‌ عجله داشتید بگذرد. حالا دیدید چه میشود؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر