۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

یک لحظه

عجب! فردا، جمعه، اول مهر است، ۱۳۹۰. روز شروع مدارس در ایران. عجب دلم تنگ شده برای مریم، خواهرم. خبری ندارم ازش چند وقتی‌، چند صباحی، چند هفته ای. سیما می‌‌گوید نکند با ما قهر است. من فکر می‌‌کنم بعد از آن بود که نوشته‌های فارسی‌ام را برایش فرستادم. یعنی‌ بهش بر خورده؟ چطور می‌‌شود چیزی به ما بر میخورد؟ در دل‌ چیزیست که می‌‌رنجد، می‌‌گوید آه ... عجب.

نقطه سر خط. سر خط چیست؟ سر خط شروع است و خالی‌ بودن و آماده بودن. سر خط امکان است. آخر خط امکان‌ها از میان رفته، انتخاب‌ها انجام شده، خط پر شده و فرصتی نمانده است. ما کجای خط ایم؟ من کجای خط ام؟ هر روز از اول یک خط شروع می‌‌کنیم و می‌نویسیم آن روز را، فردا خط دیگر، و تا آنگاه که خطاط اعظم دستش را بردارد و از نوشتن باز ایستیم.

در آن لحظه بود که فهمید چه قدر دوستش دارد. دلش مالش رفت، دانست زنده گی‌‌ چیست، تنها یک لحظه، یک لحظه که دل‌ از جا کنده میشود و به راه خود می‌‌رود. حرکت می‌کند به سمتی‌ و تو مختاری که به دنبالش بروی یا که نه، یا که عمل گرا و واقع بین باشی‌، و حساب دو دو تا چهار تا کنی‌. و بعد دیگر آن لحظه رفته است، و دلت سر جایش بر گشته به تلخی‌ می‌‌تپد و تو می‌‌دانی که نرفتی، که نکردی زنده گی‌‌، که خطی‌ بود آزاد و امکان ننوشته، و گذشت.

جادوگری فریب است شاید، ولی‌ لحظات جادویی هستند. لحظات پر امکان، پر شور. در یک لحظه دو ٔنت با هم اجرا میشوند، با بقیه اجرا متفاوت اند، و با تار نوازی مرسوم سنتی‌. آن لحظه گذشت. کیوان ساکت بود، که به نظرم "نوا" می‌‌نواخت. خوش می‌‌نواخت، شور فرح بخشی در نواختن اش. لحظات پر، می‌‌آیند مقابل چشمانت، می‌‌رقصند برای چند ثانیه‌ای که همانند عمری است از غنا، و میروند. آن قدر مشغول هستیم، ما، که سرمان را هم بالا نمی‌‌آوریم.

یک چشم، یک لبخند، یک نوازش، یک احساس، یک لحظه.

۲ نظر:

  1. تعریفت از خط و سر و ته اش خیلی خوب بود. درسته، هر روز یه سر خط داریم، و یه امکان انتخاب بقیه راه داستان. همونقدر که امروز به دیروز و روزهای قبلش ربط داره، همونقدر هم میتونه از داستانهای قبلی جدا شه و راههای جدید پیدا کنه...
    حالا باید صبحها بیشتر به اینکه روزم چطوری میگذره و داستانم به کجا میره فکر کنم! :)

    پاسخحذف
  2. هورا، اولین کامنت این بلاگ ! جایزه ات محفوظ است شادی جان، :)

    پاسخحذف