۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

باد فنا

من یک روحم، روح یک درخت از ریشه در آمده، که به میان زندگی‌ شما آمده ام. من هزاران سال عمر داشتم، شاید هم پنجاه شصت سال، حافظه‌ام خوب نیست دیگر یاری نمیدهد.
من روح یک درختم که به سنگینی‌ افتاد، دیشب در طوفان، در میان گردباد و باران. خانه‌ای را در هم ریختم و جان دو نفر را هم در خواب گرفتم، رفتند به دیار باقی‌، یا فانی، خودتان بهتر می‌دانید، از یک درخت چه انتظاری دارید؟!
در خواب مردن خوب است. منتها من بیدار بودم، درختها همیشه بیدارند، یا همیشه در خواب، بسته به میل شما. ولی‌ حواس‌شان هست مدام به آنچه دور و برشان می‌گذرد.
در گرد باد وقایع، طوفان درخت کهن سالی‌ را از جا کند و انداخت روی سقف اتاق خواب خانه ای. مرد از دنیا رفت در حالی‌ که داشت در خواب با خیال دوست دخترش عشق بازی میکرد. زن از دنیا رفت به نگرانی‌های همیشگی‌ اش. درخت از دنیا رفت با همه ی درختی اش.
شاید آن زوج هم بیدار بودند، در رخت خواب ---تخت خواب--- غلت میزدند. شاید هم که مرد بیدار شده بود و داشت در اتاق بغلی نقاشی‌ می‌‌کرد و کس شعر می‌‌نوشت. شب زنده داری می‌‌کرد. شاید هم که زن از خواب بیدار شده بود، از گرما، و رفته بود سر یخچال آب بخورد. شاید هم نه درختی در کار بود و نه خانه ای.
طوفان هوی و هوس. گردباد عشق. درخت محبت. خانه ی امید و امان. همه رفتند. در ثانیه ای. برباد فنا.
ای دل‌ ار باد فنا بنیاد خانه بر کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر