۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

یه مشت دو مشت دو مشت و پرکی

بابا بزرگ معدن داستانهای قدیمی‌ کرمانی بود، خدا بیامرز، کرمانی اصیل و باحال. مثلا اسم یکی‌ از داستان‌ها بود، "یه مشت، دو مشت، دو مشت و پرکی،" که پرکی میشود اندکی، کمی‌، بخشی، نصفی. داستان‌های خنده داری بودند اغلب که او با حرارت و با استفاده از تغییر صدا و حرکات دست، بسیار زیبا اجرا میکرد. بابا بزرگ بعد از اینکه من آمدم اینجا، آمریکا، از دنیا رفت به بیماری سرطان. چیزی که همیشه مرا مشوّش می‌‌کند وقتی‌ او را به یاد میاورم همان داستان‌هایش است که به نظر میرسد با رفتن او از دنیا آنها هم رفتند. خدا همه‌شان را بیامرزد و در پناه رحمت خود قرار دهد.
حالا چی‌ بود این داستان "یه مشت، ..."، داستان زنکه‌ای بود که رفته بود و یک بادیه مسی خریده بود و حالا می‌خواست آبگوشتی بار بگذارد و می‌‌خواست بداند که این بادیه چقدر نخود میبرد. خلاصه شوهرش را میفرستد که از فروشنده سوال کند، شاید هم پسرش را. فروشنده هم می‌‌گوید به مامانت بگو، یک مشت نخود، یا دو مشت نخود، یا دو مشت و اندکی‌ بیشتر، دو مشت و پرکی. بچه هم در راه برگشت به خانه برای آنکه یادش نرود با خودش می‌خواند که، یه مشت دو مشت دو مشت و پرکی، یه مشت دو مشت دو مشت و پرکی! و این را خدا بیامرز با ادای جالبی می‌‌گفت، با حرکت دست، و قشنگ احساسی‌ بهت میداد از پسرک که آوازخوان راه می‌‌افتاد، و داستان حول و حوش وقایع و شخصیت‌هایی‌ بود که سر راه برگشت پسرک به خانه قرار میگرفتند.
حالا این را که من نوشتم، خدا وکیلی بیشترش ساختهٔ و پرداختهٔ ذهن من است. می‌‌نویسم اما شاید یک نفر که اصل داستان را یادش است همت کند و بنویسد، و شاید یکی‌ از داستان‌های بومی-سنتی‌ خطه کرمان حفظ شود. حس خوبی‌ است اگر بشود. اگر هم نشد که اتفاق بدی نیفتاده، کمی‌ به حافظه و تخیل خود ورزش داده ایم. خیر پیش!

۳ نظر:

  1. چقدر حی بچگی و با هیجان داستان شنیدن داشت این نوشته ات.
    یاد داستانهایی که دیگه هیچ گدومش یادم نیست! شاید هم یه جایی تو ناخودآگاهمون هست و ییهو تبلور میکنه میاد. مهم همینه که هر اجازه تبلور بهشون بدیم. مرسی که داستان بابابزرگ اصیل کرمانی رو با ما شریگ شدی :)

    پاسخحذف
  2. You are welcome shadi jaan, and many congratulations

    :)

    پاسخحذف
  3. مرسی :)
    هه هه!‌ چقدر غلط دیکته انشایی داشتم اون بالا!!!

    پاسخحذف