۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

سایه‌ها

سایه‌های دم غروب به نرمی جا باز میکردند. سبزی  تازه درخت‌ها سر حالت می‌‌آورد. داشت در ماشین به آرامی موهایش را مرتب  میکرد. مقابل مغازه پارک کرده بود. چه فکری در سرّش بود؟ دیده‌ام را به کتاب دوختم و منتظر شدم وارد شود. سینی کیک‌هایش را در دست گرفته بود و با قیافهٔ مصمم  به سمت پیشخوان میرفت. لبخند محوی به گوشه لب داشت. نگاهی‌ به من انداخت و به راه خود ادامه داد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر