۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

فرمان

یک چیزی ‌ست که باید بگیرد، به نوشتنت، و آن موقع است که لذت می‌بری، از توصیف ظرایف، مثل زرگری که غرق میشود در نقش دادن طلای اش. چون که جریان طبیعی است و میدانی که قضایا چگونه شکل خواهند گرفت بدون آنکه نقشه بریزی برایشان، حس میکنی‌ تعادل در حال حرکت را، مثل دوچرخه سوار‌ی که رها می‌کند فرمان را، انگار که بدنش شده یکی‌ با چرخش و دیگر چه نیازی دارد به هدایت با دستانش. رها می‌کند فرمان را و رها می‌کند فرمان دهی‌ را. همین طور میتواند باشد نوشتن که سهل ‌ترین و ممتنع ‌ترین فعالیت‌های بشر است، نون و القلم و ما یسطرون شاید. و همین طور شاید، باید، بتواند باشد زندگی‌، همسان دوچرخه سوار‌ی که رها کرده است فرمان را. و تصور کن تو، اضطراب را و هیجان را، و آن حس یکی‌ شدن. عجب حسی است آن،  آنچه زندگی‌ میتواند باشد!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر