۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

حیران

سرگشته‌ام و حیران. این روز‌ها آن قدر نوشته‌ام که ... حالت تهوع دارم. حالم به هم می‌‌خورد. شاید از غذا خوردن بد است. امروز خیلی‌ بد غذا خوردم. خدا را شکر چیزی هست بخوریم. باید شکر گزار بود. مثل نماز گزار یا روزه گزار. اصلا روزه گزار چه معنی‌ می‌‌دهد؟ مثلا کسی‌ که از روزه گزارش می‌‌دهد؟ از احوال مردم خبر می‌‌گیرد و به خدا گزارش می‌‌دهد؟ کاش گزارشی هم از من بدهد به خدا، که این بنده ات تنهاست. یعنی‌ تنها که نیست، خانواده دارد و همسر. حالا بچه ندارند، آن هم که مسالهٔ بزرگی‌ نیست. چیز‌های دیگر خیلی‌ دارند، خانه، ماشین، کار، درامد، سلامتی‌ از همه مهمتر. یعنی‌ سلامتی‌ نسبی‌، که همه چیز نهایتاً نسبی‌ ‌ست. ولی‌ باز هم خدا را شکر، یک بیماری افسردگی که چیزی نیست. یعنی‌ تا وقتی‌ که خدای نکرده به خودکشی‌ منجر نشده که اصلا چیزی نیست، بعد هم خدا بزرگ تر است. چون بیشتر مردم دنیا افسرده اند، در واقع، خودشان نمی‌‌دانند. علائم افسردگی میتواند خیلی‌ پیچیده باشد. مثلا زیاد خوردن یا کم خوری هر دو می‌‌تواند از افسردگی باشد. با این حساب هم اغلب جمعیت جهان بالقوه باید افسرده باشند، چون اگر هم به اندازه غذا بخورند، که نمی‌‌خورند، باز هم فکر می‌‌کنند که یا پر خورند یا کم خور. بالقوه سر گشته اند و حیران، چه بدانند یا که نه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر