۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

چشم‌های تهی

بچه‌ای با چشم‌های تهی به بالا می‌‌نگرد. عموی بدون سر در پشت کالسکه بچه ایستاده است. عمو در دل‌ می‌‌خندد، چون روحیه شادی دارد، و آن وقت نمی‌‌دانسته که پنج شش سالی‌ بیشتر عمر ش به دنیا نمانده. بچه بی‌ چشم حیران است و منتظر، سرش را خم کرده به بالا و راست، تا چیزی بشنود؟ چه چیزی؟ صدای خنده‌های دل‌ عمویش را؟ آیا بچه دو ساله فکر می‌‌کند؟  آیا اگر چشم‌های بچه دو ساله را از او بگیری افکارش تغییر می‌‌کند؟
کالسکه را خاطرم هست، آشناست آن مهره‌های پلاستیکی‌ روی میله جلوی کالسکه، در مقابل بچه. چه احساسی‌ داشت در آن کالسکه نشستن؟ آیا این منم، اصلا، این عکس کودک خرد سال؟ پس چرا هیچ احساسی‌ در من زنده نمیکند. آیا میدیدم و احساس می‌‌کردم در آن موقع، یا به خاطر می‌‌سپردم چیزی را؟
بچه‌ای که با چشمان خالی‌ به بالا و راست نگاه می‌کند، عموی بی‌ کل در عکس، که چند سال بعد از دنیا می‌‌رود. شوخی‌ نا خواسته ی عکاس با بردارش، و پسرش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر