۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

همه چیز می‌‌گذرد

حرف. صحبت. کلام. کرگدن. درخت. سرو. چنار. کاج. یاران. چشم. جویبار. سیل. باران. ابر‌های تیره. تیره. درون. غم. یاری. چشم. نوا. صدا. برخورد. ماشین. کار. درمان. دوا. دیوانه. دیوان. دنیا. چهار روزه. چهار روزه دنیا. بر چهار روزه دنیا اعتماد نتوان کرد. دار فانی. مجو  درستی عهد از جهان بی‌ بنیاد. درخت. بار. صحبت. وقت. امروز. دیروز. سبک چون پر.

همه چیز می‌‌گذرد. دیروز سبک بودم همچون پر. همه چیز می‌‌گذرد. امروز، ابرهای تیره. من می‌‌گذرم و تو، ما خاک خواهیم شد. ابرهای تیره در آسمان جمع خواهند شد. باران خواهد بارید. برای روزها. روزها و شب ها. باران بارید. جویبارها روان شد. جویبارها نهر شدند و نهر‌ها رودخانه. سیل شهر را فرا گرفت. من در خود اسیر، تو در  خود. آب ما را شست، خاکِ ما را با خود برد.

ما از هم جدا بودیم، و باران ما را در یک سیلاب برد. به هم رسیدیم در سیرت خاک. خاکِ تن‌ِ من و تو به هم پیوست. باران دانه ی چناری با خود آورد. در یک سرزمینِ دور، دانه در خاک ما جوانه زد. درخت چناری سر بر آورد. آن چنار من بودم و تو بودی. در آن چنار تن‌‌های ما به هم امیختند و عشق بازی کردند.

روزی، بلبلی بر درخت چنار نشست، و شروع کرد به خواندن. بلبل از عشق گفت و از زندگی‌. و ما گریستیم. من گریستم. چرا که به یاد آوردم که تن‌‌های ما هرگز فرصت نیافتند که در عشق خود یکی‌ شوند و نغمه سرایی کنند. بلبل گریه‌های من را دید و از درخت پرسید: آیا آواز مرا دوست  داری؟ چنار پاسخ داد: نوای تو مرا به دوردست‌ها می‌‌برد، به زمان‌های دور. وقتی‌ من یک دانه بودم و سیلی مرا با خود به اینجا آورد. آن سیل خاک تن‌‌های دو عاشق را با خود شست و من از آن خاک روییدم. نغمه ی تو آوای جدایی ‌ست برای من.

آن زمان که ما از هم جداییم. آن زمان که فرصت نمی‌‌دهد با هم باشیم. آن زمان که من می‌‌سوزم و می‌‌نالم. آن زمان که فردایی نیست و نوری. آن زمان که باران می‌‌بارد. باران بارید، برای روزها. جویبارها روان شد. جویبارها نهر شدند و نهر‌ها رودخانه. سیل شهر را فرا گرفت و خاک تن‌‌های ما را شست، و به دور دست‌ها برد.
خاک ما جوانه‌ ی چناری را در بر گرفت و به آن حیات داد.

زندگی‌.  نور. روشنایی. چقدر دورند امروز. امروز ابر‌های سیاه هستند و بارانِ بی‌ انتها. امروز تاریکی‌ ‌ست.

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

درس و مشق

دیوانه. زرد. برگهای زرد پاییزی. خاطرات. خورشید صبح گاهی‌. لطیف. نظیف. پاکیزگی. برگ خشک. درخت تناور. درخت تنومند. صبر. یاری. دل‌. دیده. دیده گان. دیده بان. زرد. بادام زمینی‌. بادام کوهی. بز کوهی. دیوانه. آسمان خراش. آفتاب صورتی‌. طلوع خورشید. درایت. درسها. درس و مشق. درس و مشق. بابا. پدر.

درس و مشق‌ها چطوره؟ تا وقتی‌ دانش آموز و دانش جو بودیم، یعنی‌ تا شش هفت سال پیش، بابا همیشه می‌‌پرسید. دلم تنگ شد برایش. از بچه گی‌‌‌ها دیگر چندان کاری به کار درس و مدرسه‌ام نداشت، که یعنی‌ کنکاش کند درس میخوانی‌ یا نه. می‌‌دانست خودم بد تر از هرکس دیگر وسواس دارم، درونی‌ شده بود. در تمام طول مدرسه همیشه تکالیف‌ام را انجام می‌‌دادم، خودم به خودم، همیشه به موقع یا زودتر از موقع. یادش به خیر، برای تعطیلات عید کلی‌ به ما مشق عید می‌‌دادند. همان یکی‌ دو روز بعد چهار شنبه سوری همه‌شان را تمام می‌‌کردم. می‌‌خواستم خیال‌ام راحت باشد برای کل مدت تعطیلی‌ از بابت درس و مشق و مدرسه.

دورهٔ راهنمایی و اوایل دبیرستان، اما، اذیّت شدم. با کلاس همراه نبودم و درس‌ها برایم مشکل ایجاد می‌‌کرد. همان موقع‌ها حافظه‌ام شروع کرد به بد شدن. تصادف نبود. دورهٔ راهنمایی  مصادف بود با شروع بلوغ و درگیری‌های مدرسه، درگیری با ابعاد مختلف مسائل جنسی‌. خدا را شکر خانواده‌ام خیلی‌ مذهبی‌ نبودندن (چرایش را نمی‌دانم-چرا خدا را شکر) ولی‌ با جامعه دور و برمان و فرهنگ تهرانی‌، حالا معنی‌ ش هر چه می‌‌خواهید بگیرید، چندان سازگار نبودیم. بچه‌های محل ویدئو نگاه می‌‌کردند، برای مثال؛ ما در خانه مان ویدئو قدغن بود! من حسرت دیدن یک فیلم بروس علی‌ به دلم ماند، آمدم آمریکا هر وقت "اژدها وارد میشود" روی تلویزیون بود من نگاه می‌‌کردم (هنوز هم---فیلم خوبی‌ ‌ست خدا وکیلی). خانه ما، یعنی‌ کاسهٔ داغ تر از آش، به نوعی. کرمان که می‌رفتیم بیشتر ویدئو میدیدم.

در خانهٔ ما درس و مشق حرف اول را میزد، باقی‌ مسائل پشم. پیست آبعلی نزدیک بود به ما، ولی‌ من یک بار هم خاطرم نیست آنجا رفتیم. (اگر چه عکس هایی هست که غیر این را نشان می‌‌دهد :) بچه‌های محل گاهی می‌‌رفتند اسکی. وضع مالی‌ هیچ کدامشان هم خیلی‌ خوب نبود.شاید خانواده بعضی‌‌شان خیلی‌ درامد کمتر از ما داشتند، ولی‌ اولویت‌ها‌شان فرق میکرد. بخش زیادی از این اولویت‌ها درونی‌ میشود، در من که شده بود. تابستان هایی یادم می‌‌آید که با پای برهنه فوتبال بازی می‌‌کردم روی آسفالت داغ، کفش هم داشتم، دلم نمی‌‌آمد درب و داغون‌شان کنم. دلم نمی‌‌آمد، می‌‌دانستم بهشان فشار می‌‌آید. ماجرا هایی بود کفش خریدن و کفش پوشیدن من که یک فرصت دیگر می‌‌طلبد. در هر صورت این همه درونی‌ کردن محدودیت‌های بیرونی زیاد است، بود، برای یک بچه ۱۲-۱۳ ساله.

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

A New Writing Experiment

خیلی‌ حس عجیبی‌ ‌ست. می‌‌دانم که بخشی از من، یک جایی، می‌‌دند که چکار باید بکند، همین الان.

I know what to do. Well, maybe ``I" does not, but there is something, somewhere, in this ``I'' who does know. Strange!

اگر فقط بتوانم متوقف شوم. آهسته، آهسته تر، هنوز کمی‌ آهسته تر. این بخش خیلی‌ خجالتی ‌ست و شاید هم کند. اهل داد و بیداد و جار و جنجال هم نیست که حرفش را به زور به کرسی بنشاند.

Just have to wait. Slow down, a little, maybe a little more. Just watch, patiently. He is shy and reserved, maybe even a bit slow. He won't take the center stage, a whisper maybe from a corner!

گوش دادن هنر است، گوش سپردن. اعتماد می‌‌خواهد که چیزی را دست کسی‌ بسپری. ترسناک است شاید در واقع. مخصوصاً وقتی‌ بخواهی دل‌ بسپاری به ... دل‌ بسپاری. نفست را حبس نکن. آرام باش و هشیار.

Art of listening. Art of opening. Need courage to open your heart. Heart is vulnerable, easily gets hurt. But you have to. Breathe, everything is ok. Stay calm and alert.

شوق دیدن روی تو ما را بیخود از خود کرد، مدهوش مان کرد و دیوانه. چگونه می‌‌توان به نظاره نشستن؟ چگونه می‌‌توان خاموش؟ پرندگان پشت پنجره نغمه می‌‌سرایند.

Violent. No mercy. Whoosh, something flashes and cuts and hurts. We forgot how to dance to the tune. Long time ago. Our movements are awkward, out of sync.

شکوه لحظه، لحظه با شکوه. شاید که آبی، زرد و سیاه، پشت جلد کتاب. شاید که روزی دیگر در جایی دیگر. خطا‌های ناگوار، مرگبار. ما خطا کردیم. راه راست بنما.

Stupid thoughts. Blue and white in dreams. Dreams of other nights. Hush, hush, baby. This night will be over.