۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

درس و مشق

دیوانه. زرد. برگهای زرد پاییزی. خاطرات. خورشید صبح گاهی‌. لطیف. نظیف. پاکیزگی. برگ خشک. درخت تناور. درخت تنومند. صبر. یاری. دل‌. دیده. دیده گان. دیده بان. زرد. بادام زمینی‌. بادام کوهی. بز کوهی. دیوانه. آسمان خراش. آفتاب صورتی‌. طلوع خورشید. درایت. درسها. درس و مشق. درس و مشق. بابا. پدر.

درس و مشق‌ها چطوره؟ تا وقتی‌ دانش آموز و دانش جو بودیم، یعنی‌ تا شش هفت سال پیش، بابا همیشه می‌‌پرسید. دلم تنگ شد برایش. از بچه گی‌‌‌ها دیگر چندان کاری به کار درس و مدرسه‌ام نداشت، که یعنی‌ کنکاش کند درس میخوانی‌ یا نه. می‌‌دانست خودم بد تر از هرکس دیگر وسواس دارم، درونی‌ شده بود. در تمام طول مدرسه همیشه تکالیف‌ام را انجام می‌‌دادم، خودم به خودم، همیشه به موقع یا زودتر از موقع. یادش به خیر، برای تعطیلات عید کلی‌ به ما مشق عید می‌‌دادند. همان یکی‌ دو روز بعد چهار شنبه سوری همه‌شان را تمام می‌‌کردم. می‌‌خواستم خیال‌ام راحت باشد برای کل مدت تعطیلی‌ از بابت درس و مشق و مدرسه.

دورهٔ راهنمایی و اوایل دبیرستان، اما، اذیّت شدم. با کلاس همراه نبودم و درس‌ها برایم مشکل ایجاد می‌‌کرد. همان موقع‌ها حافظه‌ام شروع کرد به بد شدن. تصادف نبود. دورهٔ راهنمایی  مصادف بود با شروع بلوغ و درگیری‌های مدرسه، درگیری با ابعاد مختلف مسائل جنسی‌. خدا را شکر خانواده‌ام خیلی‌ مذهبی‌ نبودندن (چرایش را نمی‌دانم-چرا خدا را شکر) ولی‌ با جامعه دور و برمان و فرهنگ تهرانی‌، حالا معنی‌ ش هر چه می‌‌خواهید بگیرید، چندان سازگار نبودیم. بچه‌های محل ویدئو نگاه می‌‌کردند، برای مثال؛ ما در خانه مان ویدئو قدغن بود! من حسرت دیدن یک فیلم بروس علی‌ به دلم ماند، آمدم آمریکا هر وقت "اژدها وارد میشود" روی تلویزیون بود من نگاه می‌‌کردم (هنوز هم---فیلم خوبی‌ ‌ست خدا وکیلی). خانه ما، یعنی‌ کاسهٔ داغ تر از آش، به نوعی. کرمان که می‌رفتیم بیشتر ویدئو میدیدم.

در خانهٔ ما درس و مشق حرف اول را میزد، باقی‌ مسائل پشم. پیست آبعلی نزدیک بود به ما، ولی‌ من یک بار هم خاطرم نیست آنجا رفتیم. (اگر چه عکس هایی هست که غیر این را نشان می‌‌دهد :) بچه‌های محل گاهی می‌‌رفتند اسکی. وضع مالی‌ هیچ کدامشان هم خیلی‌ خوب نبود.شاید خانواده بعضی‌‌شان خیلی‌ درامد کمتر از ما داشتند، ولی‌ اولویت‌ها‌شان فرق میکرد. بخش زیادی از این اولویت‌ها درونی‌ میشود، در من که شده بود. تابستان هایی یادم می‌‌آید که با پای برهنه فوتبال بازی می‌‌کردم روی آسفالت داغ، کفش هم داشتم، دلم نمی‌‌آمد درب و داغون‌شان کنم. دلم نمی‌‌آمد، می‌‌دانستم بهشان فشار می‌‌آید. ماجرا هایی بود کفش خریدن و کفش پوشیدن من که یک فرصت دیگر می‌‌طلبد. در هر صورت این همه درونی‌ کردن محدودیت‌های بیرونی زیاد است، بود، برای یک بچه ۱۲-۱۳ ساله.

۲ نظر:

  1. فکر کنم همه ما از این دست دغدغه‌ها رو داشتیم وقتی‌ بچه بودیم. شاید این مساله عمومیت داشته باشه که بچه‌ها مشکلات بیرون رو به درون میکشن و هی‌ زیر و بالاش می‌کنن بدون اینکه به نتیجه‌ای برسان. مهم این که کسی‌ این وسط باشه بتونه بهشون آرامش بده و از این دلم مشغولی‌های بچگی‌ خلاصشون کنه.

    پاسخحذف