۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

من و مامان


وقتی دیروز به مامان می گفتم که آدم خوبی است و نباید به خودش سخت بگیرد، جواب داد که هر کسی نفع و صلاح کار خودش را می داند و دنبال می کند.
این مکالمه حس عجیبی در من بیدار کرد، خاطره ای دور، دیری فراموش شده، که در آن مامان به من می گفت که، رضا جون، تو پسر خوبی هستی، اینقدر به خودت سخت نگیر! آن موقع افسرده گی ام شروع شده بود و نمی توانستم حرف مامان را بپذیرم. با او دعوا می کردم که، معلومه که من صلاح کار خودم را خیلی بهتر از شما می دانم، لازم نیست شما نصیحت کنید که ساده بگیرم. شما می خواهید که من هم مثل شما و بابا ادم ضعیف و ترسو و توسری خور و غیر اجتماعی و بدبختی بشوم!
آن موقع اما، چقدر به آن کلمات مامان نیاز داشتم و در عین حال، به خاطر این احساس نیاز و وابسته گی، چقدر از خودم شرم سار و متنفر بودم، و این احساس ها را به صورت خشم و تندخویی با پدر و مادرم بیرون می ریختم و فرا فکنی می کردم. دوست دارم که آن لحظه ها را هر چه شفاف تر به یاد بیاورم و در سوگ آن زمان از دست رفته بگریم: بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران.
من خوبی های بسیار دارم و بدی های بسیار، مانند همه انسان ها. فقط اگر بتوانم خودم را همان گونه که هستم ببینم، بی قضاوت، ترس، و نگرانی، یا شاید در وحله اول، حتی با قبول قضاوت ها و ترس ها و نگرانی ها.
من اگر هیچ پیشرفتی در زندگی نکنم، بهبودی در خودم و اطرافم ایجاد نکنم، به هیچ دست آورد درخشانی نرسم، همیشه و همه جا ببازم و پس رفت کنم، بترسم و خجالت بکشم، از دفاع خودم و حقم ناتوان باشم و ضعیف، باز هم سزاوار و لایق عشق و محبت هستم.




دولت آنست که بی خون دل آید به کنار     ور نه با سعی و عمل باغ  جنان اینهمه نیست

۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه

دوولت

مرده بدم
مرده تر، تر تر تر،
تر شدم
زنده بدم
زنده تر، تر تر تر،
ر شدم

دوولت، دوولت،
عشق دوولت
آمد و من
دوولت، دوولت
پاینده دوولت
د شدم

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

اکبر پرنده

اکبر مرد سخت کوشی نبود. شاید هم بود اولها، اما جدیدا تغییر کرده بود. هر چه همساده ها هم می گفتند،"اکبر، خره، حیف تحصیلات و استعدادت نباشه؟"، به خرجش نمی رفت. عوضش مدام به تماشایِ پرنده ها می نشست و هر از گاهی هم با خودش، یا با آنها، خدا عالِم است، به صحبت می پرداخت. چند کلمه، منقطع، نه زیاد. سوگلی اش پرنده کوچکی بود، قد گنجشک، تپل تر و با منقار کشیده تر، که از سایه و مکان های تاریک خوشش می آمد، و برای مثال گاهی می رفت لایِ حوله هایی که در حیاط پشت برای خشک شدن پهن کرده بودند، می چرخید و سریع می آمد بیرون.

پارسال زن اکبر مریض شد و کارش به جرّاحی کشید. چندان چیز مهمی نبود البته، از رحمش کیست بیرون کشیدند، یا همچین چیزی، و سر جمع یک شبانه روز بیمارستان ماند. روز جرّاحی، صبح زود که اکبر ماشین را از گاراژ بیرون می آورد، نگاهش افتاد به لانه پرنده در یک لنگه کفش زن. همان پرنده کوچک.  تخم گذاشته بود و یکی دو تا جوجه هم نازُک قیس قیس می کردند. اوّل بار زن صدای شان را شنیده بود و به هیجان آمده بود. زن ساده بود، یا به قول کرمانی ها کمی خُلوش، و به ساده گی احساساتی می شد، که بعضی وقت ها زیبا بود و وقت هایی هم می رفت روی اعصاب اکبر. اکبر هم عصبانی می شد و داد و بیداد می کرد، اما کمتر کار به جای باریک تر می کشید. 
قبل از جراحی اکبر خیلی خودش را کنترل کرد که جر و بحثی پیش نیاید و زن با آرامش خاطر برود در اطاق عمل. اما دکتر جراح، که رشتی بود از قضا، دیر آمد. خیلی دیر، و اکبر حرف هایش تمام شد. اکبر وقتی حرف هایش ته می کشید، عصبی می شد و بی قرار، انگاری که تحت شکنجه است، و البته هم بود، از بس که به خاطر دیگران خودش را می گذاشت در مخمصه. زن هم که اخلاق گه مرغی اکبر خوب دستش بود از او خواست که برود، از ترس این که مبادا با دکتر جراح قبل از عمل دعوایشان شود!
تازه گرسنه شان هم بود. زن که نمی توانست چیزی بخورد قبل از عمل، ولی اکبر بی تاب بود که زن را ببرند تو و او هم برود خانه صبحانه بخورد و کمی بخوابد و بعد هم برگردد بیمارستان به موقع برای به هوش آمدن زن. نقشه خوبی بود، به نظر اکبر، و تازه در فاصله ای که خانه بود در گاراژ را باز می گذاشت که پرنده بتواند برای جوجه هایش غذا بیاورد. 
قبل از آنکه اکبر بیاید بیرون، اما، زن احساساتی شد و از او خواست که در مدّتی که زیر عمل است بیمارستان را ترک نکند. باید قیافه ی اکبر را در آن لحظه می دیدید. زن همیشه مسخره اش می کرد که چطور لب و لوچه اش آویزان می شود وقتی چیزی خلاف میلش می رود. در همچین لحظاتی هزاران فکر از سرش می گذشت. "چطور می شود اگر بگویم نه؟ یا اگر دروغی بگویم آره ولی بروم خانه؟ سر پرنده چه می آید؟'' شاید به خاطر این که همه این افکار را در خودش تلنبار می کرد بود که قیافه اش آنقدر در هم می رفت. 

در ماشین که نشسته بود و لقمه صبحانه اش را می لمباند، همه اش درگیر این بود که چکار کند. همیشه تصمیم گیری برایش سخت بود، حداقّل تا آنجا که خاطرش بود بعد از شروع افسرده گی اش در سنین جوانی. از زن هم به نوعی می ترسید، اگر چه هیچ وقت به کسی، حتی خودش، اذعان اش نکرده بود. خلاصه ماند و تا زن را دید عصر شده بود. یعنی اوّل دکتر را دید که گفت همه چیز به خیر گذشته و بعد هم زن را دیده بود، و کمی صحبت، اما برای شب نمانده بود.
شب که رسید خانه اوّل در گاراژ را باز کرد و تا صبح باز گذاشت، چون برعکس زن چندان از باز ماندن در اذیّت نمی شد و تخت می خوابید. صبح هم زن را از بیمارستان آورد و زن بود که متوجّه پرنده مرده شد. نعش پرنده در زیر پنجره گاراژ افتاده بود، لابد از بس خودش را زده بود به پنجره سقط شده بود. "آخر پرنده جماعت ابله هستند،'' اکبر با خودش فکر کرد.جوجه ها هم، لابد از گشنگی، مرده بودند در لانه.
زن چند قطره اشکی ریخت حتّی، اما مثل همیشه فکرش مشغول امور مهم شد، مثل مراقبت های بعد جرّاحی اش. اکبر اما گیج شده بود. اگر چه که انتظارش را هم داشت که پرنده را مرده ببیند. اما نمی توانست از ارتباطی که با پرنده احساس می کرد، جایی عمیق در وجودش، خود را برهاند. "اگرآنچه را که دلم می خواهد دنبال نکنم، از ترس زنم یا هر کس دیگری که دوست دارم، از ترس آزردن آنها، به سرنوشت پرنده دچار خواهم شد، دیر یا زود.'' این فکر عرق سردی بر تن اکبر می نشاند.

بنده ی خدا زن اکبر چند روز بعد به آنفلوآنزای مرغی گرفتار شد و به رحمت ایزدی پیوست، هر چند خیلی ها به اکبر مظنون بودند، واللّهُ اعلم.





۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه

دلم می خواد

آیا من آدم عقده ای هستم؟ چون زیاد از لفظ "دلم می خواد" استفاده می کنم، به خصوص این چند هفته اخیر؟
ممکن است بعضی ها، مثل سیما، بر این عقیده باشند. شاید من هم اگر شما را ببینم که در توجیه کار ها یتان مدام می گویید "دلم خواست"، خوشم نیاید و به خودم بگویم "عجب آدم عوضی ای !" اگر آدم دلش بخواهد کاری را بکند، خوب ان کار را میکند و گفتن هم ندارد!
چکار کنم، من در یکی دو سال اخیر، به تدریج، دل خواستن را کشف کرده ام و فهمیده ام که دنبال کردن خواست دل، در چارچوب مقتضیات زمان و مکان، چندان کار بدی نیست که هیچ، راه اصلی شناخت خود است.
یادتان بیاید ان حدیث را که، "هر که خود را شناخت ...،" من به شدت روی این قضیه خودشناسی تعصب دارم، که یعنی قبل از آنکه ریق رحمت را سر بکشم، بالاخره بفهمم "که هستم و به کجا می روم؟"
البته در راه شناخت، یا همان عرفان خودمان، خطر و بلا زیاد است، از جمله خطر اینکه آدم عقده ای و عوضی به نظر بیاید.


پی نوشت: در پاسخ به یک خواننده نکته بین ناشناس، من خودخواهی را چندان بد که نمی دانم، هیچ، خوب هم می دانم، اگر به معنی دوست داشتن خود و احترام به خود باشد. کسی که خودش را دوست ندارد، دیگران را هم به راستی دوست ندارد.
بحث عقده اما به تکرار برمی گردد و به تظاهر مکرر که نشان از مسایل حل نشده دارد و احتیاج به مراقبه.

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

تائید نظر


سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

گوهری کز صدف کان و مکان بیرونست
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تائید نظر حل معما می کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
وندران آینه صد گونه تماشا می کرد

گفتم این جان جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد





آن همه شعبده ها عقل که می کرد، آن جا 
سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

آن که چون غنچه دلش راز حقیقت بنهفت
ورق خاطر از این نکته محشا می کرد !

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

---------------------------------
مشکل سال های  ما حل گشت, به تائید نظر یار