۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

اکبر پرنده

اکبر مرد سخت کوشی نبود. شاید هم بود اولها، اما جدیدا تغییر کرده بود. هر چه همساده ها هم می گفتند،"اکبر، خره، حیف تحصیلات و استعدادت نباشه؟"، به خرجش نمی رفت. عوضش مدام به تماشایِ پرنده ها می نشست و هر از گاهی هم با خودش، یا با آنها، خدا عالِم است، به صحبت می پرداخت. چند کلمه، منقطع، نه زیاد. سوگلی اش پرنده کوچکی بود، قد گنجشک، تپل تر و با منقار کشیده تر، که از سایه و مکان های تاریک خوشش می آمد، و برای مثال گاهی می رفت لایِ حوله هایی که در حیاط پشت برای خشک شدن پهن کرده بودند، می چرخید و سریع می آمد بیرون.

پارسال زن اکبر مریض شد و کارش به جرّاحی کشید. چندان چیز مهمی نبود البته، از رحمش کیست بیرون کشیدند، یا همچین چیزی، و سر جمع یک شبانه روز بیمارستان ماند. روز جرّاحی، صبح زود که اکبر ماشین را از گاراژ بیرون می آورد، نگاهش افتاد به لانه پرنده در یک لنگه کفش زن. همان پرنده کوچک.  تخم گذاشته بود و یکی دو تا جوجه هم نازُک قیس قیس می کردند. اوّل بار زن صدای شان را شنیده بود و به هیجان آمده بود. زن ساده بود، یا به قول کرمانی ها کمی خُلوش، و به ساده گی احساساتی می شد، که بعضی وقت ها زیبا بود و وقت هایی هم می رفت روی اعصاب اکبر. اکبر هم عصبانی می شد و داد و بیداد می کرد، اما کمتر کار به جای باریک تر می کشید. 
قبل از جراحی اکبر خیلی خودش را کنترل کرد که جر و بحثی پیش نیاید و زن با آرامش خاطر برود در اطاق عمل. اما دکتر جراح، که رشتی بود از قضا، دیر آمد. خیلی دیر، و اکبر حرف هایش تمام شد. اکبر وقتی حرف هایش ته می کشید، عصبی می شد و بی قرار، انگاری که تحت شکنجه است، و البته هم بود، از بس که به خاطر دیگران خودش را می گذاشت در مخمصه. زن هم که اخلاق گه مرغی اکبر خوب دستش بود از او خواست که برود، از ترس این که مبادا با دکتر جراح قبل از عمل دعوایشان شود!
تازه گرسنه شان هم بود. زن که نمی توانست چیزی بخورد قبل از عمل، ولی اکبر بی تاب بود که زن را ببرند تو و او هم برود خانه صبحانه بخورد و کمی بخوابد و بعد هم برگردد بیمارستان به موقع برای به هوش آمدن زن. نقشه خوبی بود، به نظر اکبر، و تازه در فاصله ای که خانه بود در گاراژ را باز می گذاشت که پرنده بتواند برای جوجه هایش غذا بیاورد. 
قبل از آنکه اکبر بیاید بیرون، اما، زن احساساتی شد و از او خواست که در مدّتی که زیر عمل است بیمارستان را ترک نکند. باید قیافه ی اکبر را در آن لحظه می دیدید. زن همیشه مسخره اش می کرد که چطور لب و لوچه اش آویزان می شود وقتی چیزی خلاف میلش می رود. در همچین لحظاتی هزاران فکر از سرش می گذشت. "چطور می شود اگر بگویم نه؟ یا اگر دروغی بگویم آره ولی بروم خانه؟ سر پرنده چه می آید؟'' شاید به خاطر این که همه این افکار را در خودش تلنبار می کرد بود که قیافه اش آنقدر در هم می رفت. 

در ماشین که نشسته بود و لقمه صبحانه اش را می لمباند، همه اش درگیر این بود که چکار کند. همیشه تصمیم گیری برایش سخت بود، حداقّل تا آنجا که خاطرش بود بعد از شروع افسرده گی اش در سنین جوانی. از زن هم به نوعی می ترسید، اگر چه هیچ وقت به کسی، حتی خودش، اذعان اش نکرده بود. خلاصه ماند و تا زن را دید عصر شده بود. یعنی اوّل دکتر را دید که گفت همه چیز به خیر گذشته و بعد هم زن را دیده بود، و کمی صحبت، اما برای شب نمانده بود.
شب که رسید خانه اوّل در گاراژ را باز کرد و تا صبح باز گذاشت، چون برعکس زن چندان از باز ماندن در اذیّت نمی شد و تخت می خوابید. صبح هم زن را از بیمارستان آورد و زن بود که متوجّه پرنده مرده شد. نعش پرنده در زیر پنجره گاراژ افتاده بود، لابد از بس خودش را زده بود به پنجره سقط شده بود. "آخر پرنده جماعت ابله هستند،'' اکبر با خودش فکر کرد.جوجه ها هم، لابد از گشنگی، مرده بودند در لانه.
زن چند قطره اشکی ریخت حتّی، اما مثل همیشه فکرش مشغول امور مهم شد، مثل مراقبت های بعد جرّاحی اش. اکبر اما گیج شده بود. اگر چه که انتظارش را هم داشت که پرنده را مرده ببیند. اما نمی توانست از ارتباطی که با پرنده احساس می کرد، جایی عمیق در وجودش، خود را برهاند. "اگرآنچه را که دلم می خواهد دنبال نکنم، از ترس زنم یا هر کس دیگری که دوست دارم، از ترس آزردن آنها، به سرنوشت پرنده دچار خواهم شد، دیر یا زود.'' این فکر عرق سردی بر تن اکبر می نشاند.

بنده ی خدا زن اکبر چند روز بعد به آنفلوآنزای مرغی گرفتار شد و به رحمت ایزدی پیوست، هر چند خیلی ها به اکبر مظنون بودند، واللّهُ اعلم.





۲ نظر:

  1. ترس انگیزه قوی برای کشتن! فکر کنم بشه! آره می شه!!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. Fear is a natural instinct but it can lead to most destructive behavior, thanks for reading and commenting

      حذف