۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

ملغمه

بیت اول را خودم دست کاری کرده ام، دومی مال شخص شخیص ایرج میرزا (شاعر اصلی) است، و سومی را هم در نوجوانی شنیده ام (منبع نامعلوم). حاصل هم این چیز هچل-هفی است که می بینید:

ای کره خر عزیز و دلبند       
بشنو ز پدر نصیحتی چند

می کوش به هر ورق که خوانی
کان معنی را تمام دانی

دریاب سحر کنار جو را
پاکیزه بگای دخترو را

۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

چرخه انرژی و نیت

یک نکته که در کتاب "هکلر" اعصابم را خورد کرده است اهمیتی است که به تجربه شخصی و بدنی در مقابل خواندن و فهمیدن نظری می دهد. یک نفر هر قدر روی مباحثی مثل "حضور (قلب)" و "تماس (معنوی)" فکر کند و بخواند، تا وقتی که در بدنش آنها را تجربه نکند چیزی دست گیرش نشده است! وقتی که کتابهای این جوری را می خوانم دوباره آن حس های دیرینه ناتوانی، کمبود و ضعف به سراغم بر می گردند و نمی توانم خودم را آن گونه که هستم بپذیرم و دوست داشته باشم.

"هکلر" می گوید که "حضور" و "تماس" رابطه تنگاتنگ دارند با چرخه انبساط و انقباض انرژی (بیداری، افزایش، مهار، و خاتمه). اگر در فضای ذهنی-درونی انرژی تعبیر نیت و قصد داشته باشد، چرخه انرژی هم متناظر می شود با چرخه نیت: بیداری قصد و نیت، افزایش، مهار، و خاتمه. این چرخه برای هر فرد ویژه گی های منحصر به فرد دارد.

چرخه های انرژی-نیت من بسیار بریده و ناقص اند: چیزی من را به هیجان می آورد، اما مرحله افزایش انرژی و هیجان نیمه تمام می ماند، خیلی زود خسته می شوم، یا نقایص و مشکلات را می بینم و دلزده می شوم، و آن موضوع یا چیز را رها می کنم، و یا اگر به زور با آن همراه بمانم لحظه لحظه از آن متنفر تر می شوم. اغلب در مرحله بیداری احساس انرژی زیاد و حتی سر خوشی و سرمستی بیش از حد می کنم، ولی امکان اینکه با همان انرژی ادامه بدهم را ندارم و در نتیجه آن را با دلخوری ول می کنم. بخصوص در مورد کار این بیشتر اتفاق می افتد.

شاید یک مسئله مهم در رابطه با چرخه انرژی/نیت "سرعت" باشد. اگر من  در کودکی بخاطر کند بودن مورد سرزنش  و تمسخر قرار گرفته باشم، در مرحله شروع و بیداری انرژی-قصد من با دست پاچه گی خودم را وادار به سرعت گرفتن همراه با تشویش و نگرانی می کنم. افزایش سرعت و انرژی ابتدائی به سطحی که قابل حفظ پایدار نیست باعث سقوط و خاتمه زودرس می شود.

شاید کند بودن فرآیند جستجوی کار و پیشه الآن هم در واقع شروع ناخودآگاه تمرینی برای پیدا کردن سرعت مناسب، بخصوص برای مرحله شروع-بیداری، باشد. در این صورت، مهم ترین کاری که الآن می توانم انجام دهم تمرین های  "کار تٖوام با حضور قلب و مراقبه روی بدن و تنفس" است. البته گفتن این آسان تر از انجام اش است، چون حوصله آدم سر می رود!

لحظاتی هستند که آدم نمی داند چکار می خواهد بکند. هر قدر که از دیدن آنها طفره برویم، نخواهیم رودردو بپذیریم شان، که آنها هم بخشی از ما و زندگی مان را تشکیل می دهند، طولانی تر و وحشتناک تر می شوند و بیشتر از آنها به اعتیادها و سرگرمی های مفید یا مضر پناه می بریم.

دوست دارم اینها را روی بلاگ فارسی ام بنویسم. امروز آخرش سیگار نکشیدم!

-----------------------------------

The Anatomy of Change: A Way to Move Through Life's Transitions، by Richard Strozzi-Heckler

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

بچه گانه: ترکمون به ترانه

بچه که بودیم از تفریحات سالم مان این بود که اشعار و ترانه های مشهور را تغییر می دادیم و ترکمان می زدیم به شان! حالا این هم یادی از بچه گی. اگر موضوع "مستراح" و حواشی آن حالتان را به هم می زند، لطفا نخوانید که بعد هم فحش نکشید به آبا و اجداد بی چاره این حقیر.

گهی که کون تو ریده پیش رومه
هنوزم آفتابه هامون لب بومه
صدا گوزات میاد از اون سر دالون
می گی دوستی چی چیه، وفا کدومه؟

بین ما هر چی بوده تموم شده!
عشق این دوره چه بی دووم شده!

اقتباس آزاد از ترانه:


<iframe width="560" height="315" src="//www.youtube.com/embed/dz19RTv0blw" frameborder="0" allowfullscreen></iframe>

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

نوروز پیروز، سال ۱۳۹۳ مبارک!

طبق معمول سال های اخیر، ده-پانزده سال یا بیشتر، بابا دقایقی قبل از تحویل سال تلفن زد و صدای رادیو/تلویزیون را روی تلفن گذاشت که ما هم برای خودمان اینجا سال را نو کنیم با دعای "یا مقلب القلوب" که سیما خیلی دوست دارد. من چندان احساس نزدیکی با نوروز و سال نو نمی کرده ام، از نوجوانی ام که یادم هست تا همین حالا. اما وقتی که چند دقیقه پیش نشستم که اولین سطور سال جدید را در دفترم بنویسم ناگهان صحنه ای را دیدم که قلبم را فشرد و اشک به چشمانم اورد.
دیدم آن روزی را که پدر و مادرم از دنیا رفته اند و دیگر کسی نیست در آنجا که چند دقیقه قبل از تحویل سال با صبر و حوصله بابا پشت تلفن بنشیند و اینقدر شماره ما در اینجا را بگیرد که خط بالاخره آزاد شود و ما بتوانیم در کنار همدیگر سال را نو کنیم. و چیزی پنجه انداخت در سینه ام

امسال سعی کردم که ایران بروم برای عید اما جور نشد. حتی به برادرم که در آمریکا است گفتم که بیا با هم برویم ایران برای عید و بعد از سالیان سال، بیشتر از بیست سال، دوباره همگی دور هم با بابا و مامان و خواهرم سر سفره بنشینیم، مثل عکس های  بچه گی مان، و گفتم که معلوم نیست که دیگر همچین چیزی امکان پذیر باشد … که اصلا جواب ای-میل ام را نداد. و چندان اشتیاقی هم از آن طرف ندیدم، و فرصتی بود که از دست رفت

واقعا-زنده-بودن دردناک است

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

پیدایی

آن کس که تو را بایستی پیدا کند،
خود تویی! 

اگر می گریی، 
بر گم شده درون خودت می گریی! 

در صورت معشوق، 
در صدای نی، 
در وزش نسیم.



بر انگیخته از لحظات خلوت با این خاطره قدیمی:

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

توکل

آیا واژه هائی چون توکل و توسل خارج از دیدگاه های دینی رایج نیز مفهوم می یابند؟ بنطر من جواب "آری" است. به این منظور من گسترشی از مفهوم "ایمان" را پیشنهاد می کنم که بر اساس قبول یک ناکاملی و نقص بنیادی در سه مؤلفه زیر است: اول، نقص در علم و آگاهی، دوم، نقص در توانائی، و سوم، نقص یا محدودیت درمسؤلیت. با قبول این سه ناکاملی بنیادین، فرد همواره خود را نسبت به امکانات و احتمالات موجود "باز" نگاه می دارد. تصمیم گرفتن و عمل کردن در عین باز نگاه داشتن خود به تأثیرات و امکانات، همان عمل ایمانی، و اثاره توکل خواهد بود. خصوصیت تعریف کننده توکل، باز بودن و منتظر بودن برای گشایش و تغییر (توسل) به جای فشار آوردن و زور کردن تغییرات است.

هرچه گفتیم، جز حکایت دوست،
در همه عمر از آن پشیمان ایم

چند لینک که به نوعی انگیزه نوشتن این پست بودند:

http://www.psychoanalysisdownunder.com.au/downunder/backissues/696/752/755

We have to wait patiently for this opening up to a different space or meaning to occur. It can’t be forced. We have to be in a particular state of mind, open to all possibilities, observant and with the mind uncluttered by memories, hypotheses

http://www.wawhite.org/uploads/PDF/E1f_9%20Ghent_E_Masochism.pdf

http://www.psychoanalysisdownunder.com.au/downunder/backissues/1138/1139/1144