۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

نوروز پیروز، سال ۱۳۹۳ مبارک!

طبق معمول سال های اخیر، ده-پانزده سال یا بیشتر، بابا دقایقی قبل از تحویل سال تلفن زد و صدای رادیو/تلویزیون را روی تلفن گذاشت که ما هم برای خودمان اینجا سال را نو کنیم با دعای "یا مقلب القلوب" که سیما خیلی دوست دارد. من چندان احساس نزدیکی با نوروز و سال نو نمی کرده ام، از نوجوانی ام که یادم هست تا همین حالا. اما وقتی که چند دقیقه پیش نشستم که اولین سطور سال جدید را در دفترم بنویسم ناگهان صحنه ای را دیدم که قلبم را فشرد و اشک به چشمانم اورد.
دیدم آن روزی را که پدر و مادرم از دنیا رفته اند و دیگر کسی نیست در آنجا که چند دقیقه قبل از تحویل سال با صبر و حوصله بابا پشت تلفن بنشیند و اینقدر شماره ما در اینجا را بگیرد که خط بالاخره آزاد شود و ما بتوانیم در کنار همدیگر سال را نو کنیم. و چیزی پنجه انداخت در سینه ام

امسال سعی کردم که ایران بروم برای عید اما جور نشد. حتی به برادرم که در آمریکا است گفتم که بیا با هم برویم ایران برای عید و بعد از سالیان سال، بیشتر از بیست سال، دوباره همگی دور هم با بابا و مامان و خواهرم سر سفره بنشینیم، مثل عکس های  بچه گی مان، و گفتم که معلوم نیست که دیگر همچین چیزی امکان پذیر باشد … که اصلا جواب ای-میل ام را نداد. و چندان اشتیاقی هم از آن طرف ندیدم، و فرصتی بود که از دست رفت

واقعا-زنده-بودن دردناک است

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

پیدایی

آن کس که تو را بایستی پیدا کند،
خود تویی! 

اگر می گریی، 
بر گم شده درون خودت می گریی! 

در صورت معشوق، 
در صدای نی، 
در وزش نسیم.



بر انگیخته از لحظات خلوت با این خاطره قدیمی: