۱۳۹۴ تیر ۱۷, چهارشنبه

آینه ها

دیدم او را
در آینه ای
که لبخند می زد و می گفت
مرا دوست بدار
اما چه سود
که در درون من
شعله ای نبود که چشمان ام را
روشن سازد
پس مشعل به کناری گذاشتم و از خود پرسیدم
تو چه می خواهی؟
گفتم
که در آینه ای و خود را نمی بینی
پس آینه باید شکست
مشت گره کرد و بر
آینه کوبید
خون از دستانش
قطره قطره
می چکید
رو به من کرد و گفت: این ها را جمع کن!
چه را؟
این قطرات خون را!
به چه کار می آیند؟
خود را در آن غسل بده
تا گناهانت به خون شسته شوند
شاید بر آنها رحم آورم
گفتم که گناهی نکرده ام
چگونه می شود؟
نزیسته ام
و نخواسته ام
پس این کیست که سخن می گوید؟
این تویی!
تویی!
از من دست بدار و
من را به حال خود بگذار
گفت، کجا؟
گفتم، همین جا!
این جا که جایی نیست!
این جا
خیال و رویای تو ست!
مرا به خیال و رویایم بگذار
من توان زیستن
در دنیای واقعی را
دیگر ندارم
گفت، باشد
این انتخاب توست
اگر این گونه می خواهی
هیچ گاه چشمانت را باز نکن
گفتم
باشد

--------------------------------

دوشنبه، ۱۶ آبان ۱۳۹۰، ۱۰ ذی الحجه ۱۴۳۲، ۷ نومبر ۲۰۱۱